۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۹ ثبت شده است

آخرین روز آزمایشگاه در سال 1399

امروز به شکل عجیبی دلگیر بود، حتی راهرو‌های ساختمون علوم پزشکی هم تاریک بود و هیچکس دستش نمیرفت چراغا رو روشن کنه

امروز آخرین روزی بود که آزمایشگاه‌ها باز بود و ما هم آخرین روز کاریمون بود... صبحش، خانوم مرموز آزمایشگاه رو هم دیدم، با همون لبخند مرموز همیشگیش! روی میز یه برگه از خوشنویسی‌های انگلیسیش بود! یه لحظه دلم برا همه چی گرفت، برای باکتری‌هام توی یخچال، برای پیاده روی های طولانی مدتم، برای نگهبان دانشگاه، حتی برای بوی بد جذاب اتوکلاو و...!

از آخرین لحظه ها بدم میاد

از اینکه بدونم این لحظه، آخرین لحظه اس، بیشتر بدم میاد!

 

خسته ام، انگار امشب تمام خستگی‌های 6 ماه کار امسال تو آزمایشگاه یهو افتاده به جونم، ولی میدونم از کار خسته نیستم، من هیچوقت خسته کار نیستم... میدونم خستگیم از چیه... تازه فهمیدم آدم باید برای چیزی انرژی بذاره که ازش مطمئن باشه، اون فضانوردی که از اینجا تا ماه رفت اگه ماه رو ندیده بود و بهش باور نداشت که نمیرفت، میرفت؟ اون از ماه و بودنش مطمئن بود... همیشه همینطوره...

من دیگه توی سنی نیستم که تا از جلو پام مطمئن نباشم، قدم بذارم جلو! من سنم از آزمون و خطا گذشته!

اگه میفهمید! (که من دنبال اطمینان بودم)

 

اینم یه عکس از آخرین روز آزمایشگاه...

  • دکتر زامبی
  • يكشنبه ۲۴ اسفند ۹۹

پس چه شد؟!

شب بود

از تلویزیون صدای اخبار می آمد.. آن موقع ها اخبار اندازه این روزها خبر بد نداشت!

من مشق هایم را نوشته بودم، خوش خط و تمیز

اتاقم را مرتب کرده بودم

پنجره باز بود و نسیم خنک به کله‌ای که موهایش با شماره 4 زده شده بود میخورد!

من گوشه‌ای نشسته بودم و کلکسیون کارت‌های بازی ام را مرتب میکردم و

استرس این را داشتم که جلسه موسیقی این هفته را چکار کنم؟

نکند باز بد بنوازم؟

نکند نت ها نارفیقی کنند و سر جلسه از ذهنم فرار کنند؟

نکند دستانم بلرزد و از اخم های یواشکی استاد، عرق کنند؟

رویاهایم پر پیشرفت بود!

پیشرفت در نوازندگی

در درس

در کار و شغل

چند سالم بود؟ خیلی که باشد 13...

کسی چه میدانست، 10 سال بعد دلم باز همان استرس ها را بخواهد؟

همان هایی که آن شب ها نمیدانستم چکارشان کنم...!

 

این روزها کمی کار مشکل تر است

این روزها نمیدانم خودم را چکار کنم..!

در کدام خیابان خودم را جا بگذارم که دیگر برنگردد؟ که گم شود

درِ کدام تالار رویای محال را باز کردم که این شد؟

همه چیز خوب که نه حداقل قابل تحمل بود، پس چه شد...؟!

  • دکتر زامبی
  • پنجشنبه ۲۱ اسفند ۹۹

جنگیدن همیشه با شمشیر نیست!

این روزا

این هفته ها

فشار زندگی رو بیشتر روی دوشم حس میکنم

و بیشتر از هر روزی نا راحتم

نا راحت! نه ناراحت!

راحت نیستم.. این شرایط رو نمیخام، درست کردنش زمان میبره و من...

من دیگه صبری ندارم!

اونقدر برای خیلی چیزا انتظار کشیدیم و تهش دیدیم بیخودی بوده

ته دلمون خالی شد

انتظار ما از زندگی این نبود

یه چیز دیگه بود

قرار نبود اینطوری بشه که تو دلم هزار گله و حرف داشته باشم

ولی چیزی برا گفتن نداشته باشم!

این روزا فهمیدم جنگیدن همیشه با شمشیر نیست

کشتن همیشه با تیزی

یا حتی یه حرف

یا یه گلوله

نیست

بعضی وقتا تو زیر فشار یه سری چیزایی له میشی

که قبلا با اونا حس خوبی بهت دست میداد

این روزا خیلی دلم اون حس خوب رو میخاد، این روزا بیشتر از هر روزی میخام باشی، فشار این همه زندگی رو یه نفره تحمل کردن کار سختی بود..

 

  • دکتر زامبی
  • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹

پسره میکروبی

داشتم قدم میزدم که یهو بهم زنگ زدن

خانوم دکتر بود، گفت میتونی بیای یه سر آزمایشگاه؟! یه نمونه دارم میخواستم کشت بدم

آخه مگه میشه به این سوال جواب نه داد؟! :))))) من اونقدر کار میکروبی دوست دارم که اگه بگن بری کرونا میگیری، بازم میرم! شدم پسر میکروبی که کم مونده تا خودش میکروب بشه!

رفتم و دیدم هیچی نیست! محیط کشت هم نداشتیم...

تا درست کردم و ریختم تو پلیت و سرد شد، ساعت شده بود 13:45 و آزمایشگاه ساعت 14 بسته میشد! توی 15 دقیقه 4 تا پلیت کشت دادم و تموم یه جورایی کار خانوم دکتر رو انجام دادم! ولی چون عجله ای بود حس خوبی بهش نداشتم! همش دقت میکردم که کار خانوم دکتر رو درست انجام بدم و آبروم پیشش نره ولی هی زمان داشت تندتر میرفت جلو!

فقط امیدوارم که درست انجام داده باشم دیگه..!

امروز لاکتوباسیلوس روتری کشت دادم! یه پروبیوتیک! از اون باکتری مفیدها که باعث بیماری هم نمیشه!

هوا هم ابری بود و یهو تو آزمایشگاه بودم که بارون بارید! خیلی حال خوبی بود ولی کلی هم دلم گرفت! ولی کلی یاد کردم کلی چیزا رو...

 

  • دکتر زامبی
  • چهارشنبه ۱۳ اسفند ۹۹

اگه من بمیرم!

داشتم به این فکر میکردم که اگه من بمیرم، شاید دل کسی برای من تنگ نشه

مثلا شاید بگن بهتر که رفت! چقدر رو مخ بود :)))

ولی دل من برا یه سریا خیییییلی تنگ میشه

اگه من بمیرم

میرم یه گوشه میشینم و فقط اونا رو مرور میکنم

به اینکه چقدر بهم نزدیک بودن

یا چقدر راحت هیچی رو ازشون مخفی نمیکردم

یا چقدر باعث میشدن خنده بیاد رو لبام

نه زورکی!

داوطلبانه :)

اگه من بمیرم، میرم اینا رو اونقدر اون دنیا مرور میکنم که شاید حتی یه بار دیگه قلبم واستاد!

و یه بار دیگه مردم!

اگه من بمیرم...

اگه بمیرم...

 

چقدر این روزا این حرف رو تکرار میکنم تو ذهنم!

  • دکتر زامبی
  • شنبه ۹ اسفند ۹۹

از تصادف کردنم تا رقابت با دانشجوی پزشکی!

امروز یه روز خیلی خیلی عجیب بود! اومدم اسنپ بگیرم برم آزمایشگاه. بعد خواستم سوار بشم راننده گفت جلو نشین! بعد تو دلم گفتم واه واه! و رفتم عقب سوار شدم. من معمولا کرایه رو همون اول حساب میکنم ولی نمیدونم امروز دستم به کیفم نرفت! و...

 

داشتیم میرفتیم که وسط راه، یهو راننده زد به ترمز و سرعتش زیاد بود، خورد به یه ماشینی! باز از عقب هم یه ماشینی خود به ما! من کمربند هم نبسته بودم محکم خوردم به صندلی جلو! اگه صندلی جلو نشسته بودم حتما سرم میخورد به شیشه ماشین! فکر نمیکنم سرعتمون زیاد بوده باشه ولی خب خیلی با قدرت تکون خوردیم! راننده که کمربند داشت سرش نزدیک بود بخوره به فرمون...

دیگه هیچی! من پیاده شدم گفتم من عجله دارم اونم چیزی نگرفت و گفت یه ماشین دیگه بگیر برو و من از اون وسط که پر هیاهو بود اومدم بیرون یه ماشین دیگه گرفتم! من طوریم نشده بود ولی یکم کمردرد حس کردم که گفتم اون چیزی نیست ولی الان که دارم اینو مینویسم خیلی زیاد شده :))

 

تو راه آزمایشگاه همش به این فکر میکردم چرا راننده نذاشت جلو بشینم! چرا کرایه رو ندادم؟! کی حواسش به من بود؟ کی مراقب من بود؟ میدونی یه سری چیزا هست مثلا میدونی بدون نگاه کردن به طرفین نباید بپری وسط خیابون، ولی این چیزا رو که آدم نمیدونه! پس کی مراقب ماس وقتی قراره چنین چیزایی پیش بیاد؟

 

آزمایشگاه خیلی معمولی بود، البتهههه اولاش! آخراش دانشجوی ارشدی که براش کار میکنم گفت زنگ میزنم خواهرم و دخترش بیان کمکمون، دخترش دانشجوی پزشکیه و زودتر میتونیم کارا رو تموم کنیم! گفتم باشه و اومد و کارا رو تقسیم کردیم. مادر دانشجو پزشکیه بذرها رو وزن میکرد، دانشجو پزشکیه بذرها رو میشست و میریخت تو ظرف، من توی ظرف‌ها محلول میریختم و دانشجوی ارشده هم اینا رو جا به جا میکرد توی ژرمیناتور! از یه جایی به بعدش حس کردم بحث رقابتی شده :))) یعنی دانشجو پزشکیه هی تند تند کار میکرد که مثلا از من بزنه جلو! منم که کم نیاوردم که :))) رقابت خیلی تند و آتشین شد! به طوری که صدای جیرینگ جیرینگ ظرفا رو دانشجوی ارشد و خواهرش میشنیدن! انگار اونام فهمیده بودن! ولی خب پا به پای هم پیش رفتیم تا کاره تموم شد و یهو دانشجو پزشکیه گفت عههه :))) انگار دلش نمیخاست رقابت بی برنده تموم شه!

 

کلا از اینکه تونستم با یه دانشجو پزشکی رقابت کنم خوشحالم! اینکه ازش شکست نخوردم :))) ولی سرپا هم بودم و کمردرد هم داشتم شدید و خلاصه یه وضع عجیبی بود. البته روز عجیبی بود! از اون روزا که حس میکردم یکی پشت سرم هی منو تعقیب میکنه...

 

دارم به این فکر میکنم میشه از کوچیک‌ترین اتفاقایه زندگی میشه عمیق‌ترین فکرها رو استخراج کرد، به طوری که درک تو رو از این زندگی بیشتر کنه...

  • دکتر زامبی
  • چهارشنبه ۶ اسفند ۹۹

قرار بود کل ساختمون بترکه :)))

دیروز یه اتفاقی افتاد که خیلی خفن بود! کنار اتوکلاو نشسته بودم (اگه نمیدونید اتوکلاو چیه اینجا کلیک کنید) و منتظر بودم وسایلم اتوکلاو بشن، که یهو یه صدایی شنیدم از اتوکلاو و نگاش که کردم دیدم نشتی کرده و ازش داره به سرعت برق و باد، بخار میاد بیرون! سریع خاموشش کردم و فرار کردم :)))) بعدش مسئول آزمایشگاه اومد نگاه کرد اما تا اونوقت بخش ترسناکش تموم شده بود و هر چی بخار داشت اومده بود بیرون و فشارش تموم شده بود و دیگه خطری نداشت!

اما اگه میترکید، مسئول آزمایشگاهمون میگفت کل ساختمان میریخت! :)) بله! بمب داریم تو آزمایشگاه!

خلاصه اتوکلاو رو دوباره سفت کردم و روشنش کردم و کار کرد ولی حواسم نبود چه بر سر وسایل داخلش اومده! با اون شدت فشاری که بخار ازش میومد بیرون! و امروز...

امروز رفتم در اتوکلاو رو باز کردم و دیدم به به! هر چی آب کثیف بوده اومده داخل ظرف‌هام! و کلا اون اتوکلاو دیگه به درد نمیخورد و تمام وسایلم رو دوباره شستم گذاشتم تا اتوکلاو شد...

و تا اطلاع ثانوی من با این دستگاه قهرم :))))

 

خلاصه که دیروز نزدیک بود بمیرم!

  • دکتر زامبی
  • سه شنبه ۵ اسفند ۹۹

میخندید به من!

سنگی پرت کردم

به رودخانه

به دورترین نقطه‌ای که دستم میرسید

دردی در کتفم احساس کردم

خیلی وقت است دیگر ورزش نکردم

عضلاتم گرفته است

از گرفتگی یادم آمد

اینکه چند سالی میشود دلم گرفته است

دیگر مثل قبل نمیتپد

کور که نیستم، صدایش را میشنوم!!!

انگار مثل من خسته است

به خندیدن‌ها

 

تلخی ایستاده بود به ما میخندید

غم میخندید

تاریکی میخندید

خدا میخندید!

از یک جایی به بعد، شرایط که سخت تر میشوند، خنده‌دار میشوند انگار !

و حالا من وسط یک سیرک پر از آدم، انگار مجبور بودم آدم‌ها را بخندانم...

 

سکوت و سکوت بود کل جایی که بودم

از اینکه چقدر به مرگ نزدیکم در لحظه

خنده ام گرفت!

امواج منحنی شکل گرفته روی رودخانه هم انگار به من میخندیدند

از اینکه میدانستم آینده قرار است بدتر هم بشود

چیزی بدتر از مرگ بود

فراتر از مرگ

چیزی سخت از مرگ و

و من بالاتر گفتم چیزی که سخت‌تر از حد معمولش بشود، خنده دار میشود!

 

حالا مرگ خنده دار شده بود...

میخندید به من :)

  • دکتر زامبی
  • دوشنبه ۴ اسفند ۹۹

که انگار قراره یه چیزی عوض شده باشه

ما یه وقتایی از یه چیزی یا از یه کاری خسته‌ایم اما اونقدر اون کار یا چیز (یا حتی یه فردی!) رو دوست دارم که ممکنه لفظی هم بگیم ولش کردیم و بریم پی کارمون. و بریم! اما یه گوشه واستیم از دور نگاش کنیم...

ما یه وقتایی از یه چیزی خسته ایم اما اونقدر دلمون بهش بسته اس که حتی اگه بگیم فراموشش کردیم، نکردیم! دروغ گفتیم! این دروغ از دل آدم میاد، یه دروغ خونی :)))

ما یه وقتایی از دور واستادیم به چیزی که ازش خسته شدیم نگاه میکنیم، هی تکرارش میکنیم، هی اجازه میدیم ما رو غرق خودش کنه، هی میذاریم آزرده دل مون کنه! چرا؟؟؟

برای اینکه هر بار فکر میکنیم شاید این دفعه چیزی عوض شده باشه!

برای اینکه اگه چیزی عوض شده بود، نرفته باشیم، رهاش نکرده باشیم، از دست ندیم این فرصت رو ...

میدونی حتی توضیحش هم سخته، چیزی که تو دلمه و میخام بگمش

انگار کودک درونم گریه کرده، زیاد، و صورتشو شده و حالا با دلی که هق هق میکنه رفته جلو باد واستاده

اون خنکی ناشی از شستن صورت پر از اشک

اونو میخام بگم

میخام بگم من هنوز رو به روی این غروب ناشناس با یه صورت پر از اشکی که شستم

با دل پری که دارم

با همین روحیه خرابم

منتظرم

چشم به راهم

که شاید

شاید

چیزی عوض بشه

 

وگرنه خیلی زودتر از اینا باید میرفتم...

  • دکتر زامبی
  • يكشنبه ۳ اسفند ۹۹
یک میکروبیولوژیستی که میخاد دنیا رو یه جوره دیگه ببینه!