۲ مطلب در مهر ۱۴۰۰ ثبت شده است

پیری!

شدم شبیه کسی که بعد از یه ماجراجویی بزرگ، برگشته به زندگی واقعی و یه کار معمولی داره انجام میده. شبیه حس سقوط ولی بی ضربه مغزی! یا شاید یه سکوت بعد از یه سر و صدای حسابی! دلم جایی که هستم رو نمیخاد و مغزم جایی که میخام باشم رو نمیتونه پردازش کنه. خیلی وقتا شده خیره شدم به یه نقطه و اونقدر عمیق شدم که صدای اطرافمو نشنیدم تا اینکه زدن رو شونه ام و گفتن... خوبی؟!

خوبم... یعنی اونقدر بد نیستم که نشه تحملش کرد! فقط تو دلم کلی حرف دارم که نگفتم و فکر کنم هیچوقت نشه بگم! کلی ملودی تو سرم هست که نساختمشون و کلی ایده که هنوز فقط ایده ان! در کل، توی زمان و مکان و شاید توی جهان اشتباهی ام!

فکر میکنم که به این میگن پیری! به اینکه بیشتر از عددهای سنت زندگی کرده باشی، اینکه پر از حرف باشی و سکوت اختیار کنی و آماده باشی توی 30 ثانیه هر چیزی که داری رو از دست بدی!

این معنیش شکست یا افسردگی یا ضعیف بودن نیست. اتفاقا این روزا بیشتر از هر روز دیگه ای دنبال یه تغییرم، یه جرقه، یه بهم خوردن توازن! یه باد که برگ های زردو جمع کنه یه جا تا من باشم و برنامه ریزی برای روییدن دوباره...

  • دکتر زامبی
  • چهارشنبه ۲۸ مهر ۰۰

در این مدت چه گذشت!

سلام! خودت هم خوب میدانی که ننوشتن یا نبودن را دوست ندارم. خودت هم میدانی معتاد به بودنم، معتاد به نوشتنم. خودت خوب میدانی که من مرد رفتن نیستم! لطفا (و البته امیدوارم) این روزهایی که نبودم، خلاف حرفم را ثابت نکنند.. باورت بشود یا نه این روزها من با خودم هم حرفی نزدم! فقط سکوت مطلق بود و...

کمی زخم زبان با طعم خنده و مزه شور خون

کمی تاریکی و افسردگی (مثل همیشه)

چند صحنه تماشای رفتن آدم ها

چند قلپ قرص و چند خشاب آب!

من این روزها به اینکه آدم خوبی نبودم خیلی فکر کردم! نه...خواهش میکنم انکارش نکن. من آدم خوبی نیستم. نه در عشق، نه در زندگی، نه در رفاقت، نه در کار..! هیچوقت اولویت نبودم و اولویت نداشتم! هیچوقت... ولش کن...

من تردید دارم به خودم به آینده به حرف های خوشبینانه ای که مردم راجع به من میزنند. که نابغه ام! که آینده درخشانی دارم! نفرت دارم از اینکه همه فکر میکنند دنیای من گل و بلبل است! من اگر مبارز شدم، اگر شب و روز کار کردم، اگر مهربان بودم و خوبی کردم، اگر دل نشکستم و بی دلیل دنیای کسی را ترک نکردم، اگر درس خواندم!، اگر سرم پر از ایده های پولساز و آینده دار بود دلیلش فقط یک جمله است: مجبور بودم!

من تمام این سالها، این پله ها را طی کردم، دو پله رفتم بالا و چهار پله افتادم پایین، در کوچه کوچه شهر گم شدم و فکر و خیال بود که مرا میبرد. خنده آدم ها بود که دلیل اشک های شبانه ام بود، من رفیق ترین بودم ولی انگار نارفیق ترین ها را جذب خودم کردم! به نظرت مقصر من بودم؟

من بدم می آید از اینکه مردم فقط چیزهایی را میبینند که به دست آورده ام، چیزهایی که از دست دادم را نمیبینند. مردم آن داد و گریه هایی که سرم را فشار دادم به بالشتم و خودم را خالی کردم را که ندیدند! (همینجا از بالشتم به خاطر این رازداری تشکر میکنم!). مردم آن دیوار پر از جای مشت هایم را که ندیدند! (از دیوار اتاقم هم تشکر میکنم). مردم آن باوری که در من فروریخت وقتی رفتنِ نارفتنی‌ترینم را دیدم، را ندیدند...

 

اگر این سوال "در این مدت چه گذشت" را از من بپرسی، برایش سالها جواب دارم! اما هیچکدام جواب های خوبی نیستند. میدانی... روزهای روشنی که پر از اتفاق‌های تاریک باشند و فلش‌های رو به بالایی که پر از سقوط باشند و شلوغی‌هایی که پر از تنهایی باشند، چیزهای خوبی نیستند...

  • دکتر زامبی
  • سه شنبه ۲۷ مهر ۰۰
یک میکروبیولوژیستی که میخاد دنیا رو یه جوره دیگه ببینه!