۴۴ مطلب با موضوع «روزنوشت» ثبت شده است

سلام :)

سلام :) حالت خوبه رفیق؟!

نمیدونم هنوز اینجا رو میخونی یا نه... ولی من یادم رفته بود نوشتن رو! باور کن یادم رفته بود! یهو نشسته بودم گفتم عههه من یه وبلاگی داشتم :))) خلاصه که اومدم دوباره از روزمرگی هام بنویسم، از همه چی ...

اتفاقای زیادی افتاده که به وقتش همه شون رو تبدیل به متن میکنم و اینجا میذارم... فعلا سرم گرم کنکور و کار و زندگی و استرسه :)

اما میخواستم بگم که، من زنده ام! یوهو :)

  • دکتر زامبی
  • جمعه ۲۸ بهمن ۰۱

جاذبه

همیشه مفهوم جاذبه برام جالب بوده. این که چی باعث میشه جاذبه تشکیل بشه. نفهمیدمش..! البته سمتش هم نرفتم و راجبش نخوندم و خب این بی تاثیر نیست! اما امروز فهمیدم وقتی کارت واقعا خوب باشه، هر چی شونه خالی کنی، هر چی بدی کنی، هر چی به فکر منفعت خودت باشی بازم میخوانت! خوب بودن زیادی! شاید تنها جاییه که دیدم خوب بودن زیادی واقعا خوبه!

 

امروز بعد از اینکه خودم خودمو از آزمایشگاه تبعید کرده بودم، دوباره بهم زنگ زدن! زیادی خوبم؟ نه! پس دلیل این جاذبه چیه؟

  • دکتر زامبی
  • دوشنبه ۱۴ شهریور ۰۱

حال و روز دانشجوی میکروب شناسی :)

خبر خاصی نیست..!

سلام!

داشتم میگفتم :) خبر خاصی نیست. تقریبا میشه گفت انگار توی یه آشفته بازاری گم شدم و هیچ راه فراری هم نیست باید توش بمونم و همه چی رو سر و سامون بدم. همیشه همینطور بوده دیگه... من همیشه دست تنها میمونم توی روی تمام مشکلات و این داستان همیشه تکراریست!

البته گاهی میبرم، گاهی هم میبازم. اما ایندفعه رو حتما باید ببرم چون دلایلم برای باختن خیلی مزخرفه...

دست تنهای دست تنها هم نیستم. دوستای خوبی دارم و یا پیدا کردم که گاهی وقتا با صحبتاشون آرومم میکنن یا یه جاهایی راهنماییم میکنن اما خب تهش خودمم فقط.. اشکالی نداره...

اشکالی نداره اگه رفته، اشکالی نداره اگه کارام عقب مونده، اشکالی نداره اگه وضعم خوب نیست. من درستش میکنم، من میرسم به کارام، من دووم میارم...

 

دانشگاه ها هم حضوری شده که یکی از خبرایه بد برای من محسوب میشه! نه از لحاظی که باید درس بخونمااا.. درس رو که همیشه میخونم فقط یه حسی هست درونم که میگه آدما بهم انرژی منفی میدن. آدما منظورم بچه های دانشگاهه که خب دوست دارم ازشون دور باشم! تا وقتی دور باشم همه چی خوبه، وقتی نزدیک بشم نمیدونم چی قراره پیش بیاد! اون یک و نیم ترمی که حضوری بود اولایه سال دانشجو شدنم فرق میکرد! اونجا همه همو نمیشناختیم! الان خیلی چیزا فرق میکنه...

 

همین فعلا! اینا اخبار دست یک از حال و روزمه! یه کانال یوتوبی هم زدم که قراره توش فعالیت کنم که شروع بشه از اینجا اطلاع رسانی میکنمش... قراره کارای باحالی اونجا بکنم...

 

فعلا پس..

  • دکتر زامبی
  • جمعه ۱۹ فروردين ۰۱

عکسایه قدیمی!

به نظرم آدم یا باید عکسی که توش خاطره باشه نگیره، یا اگر گرفت نگاهشون نکنه! یا اگر نگاهشون کرد حداقل توی یه عصر تنهایی نباشه! دوز خاطره های عکسا خیلی بالان...! باید پشتشون برچسب زد: "خطر دلگرفتگی!"

 

امروز خیلی تصادفی چشمام خورد به عکسایی که توی آزمایشگاه گرفتم و یاد اون روزا افتادم! حالا که خیلی دیگه داره از اون روزا میگذره، از روزایی که توی آزمایشگاه بودم، از روزایی که چقدر اشتیاق داشتم (اینو از چشمام تو عکسا فهمیدم)، از روزایی که چقدر سخت بود ولی چقدر خوب میگذشت و چقدر دلم برای اینکه روزا سخت باشه ولی خوب بگذره تنگ شده! این روزا هم سختن، هم سخت میگذرن و مطمئنم دلم برای این روزا تنگ نمیشه در آینده!

 

همین!

  • دکتر زامبی
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۰۰

مقصر جان!

داشتم به این فکر میکردم که همه چیز تقصیر این فیلم و رمان هاس..

اگر ما زندگی آینده احتمالی رو پیشبینی نمیکردیم، اگر به فکر ایده آل شدن نبودیم، اگر لحظات ایده آل رو پیشبینی نمیکردیم و اگر طرف مقابلمون رو توی افکارمون نسبت نمیدادیم به این فیلم و رمان ها... اگر تعریف درستی از ایده آل بودن نداشتیم

اگر رمان ها و فیلم ها رو باور نمیکردیم؛ زندگی الان خیلی قابل تحمل تر بود..

 

این روزا دارم از افکارم میترسم، از منی که ساخته دست افکارم شده میترسم و این ترس واقعا به جاس. مثلا هیچکس 12 شب به افتادن از 1200 متر ارتفاع فکر نمیکنه! بهش فکر نمیکنه چه شکلیه؟! چه حسی اون موقع بهش دست میده و این چیزا رو واقعا در لحظه حس نمیکنه! هیچکس اینقدر یهویی بی اهمیت نمیشه به چیزایی که یه روزی براش مهم ترین چیزا بود! این روزا دارم واقعا از خودم میترسم و این ترس چیز خوبیه چون "ترس همیشه باعث میشه که حواست جمع تر باشه..."

ولی این روزا دست از پیدا کردن مقصر برداشتم. خسته شدم. شاید برای حال الانم خسته واژه خوبی نباشه، نیاز باشه تا یه واژه جدیدتر با دوز بالاتر پیدا کنم. مثلا چیزی شبیه پژمرده! پژمردگی خیلی حالت عجیبیه. حالا هی تو باش، هی آب بده، هی بهش برس، گلی که پژمرده شده رو هیچی به جز زمان نمیتونه به حالت اولی برگردونه... البته اون زمان چطوری میگذره هم مهمه ولی چیزی که به اون گل گذشته تا پژمرده شده دیگه هیچوقت از یادش نمیره و شاید اون گل یه روزی دوباره خوب شد، اما خیلی چیزا رو یادش مونده...

  • دکتر زامبی
  • جمعه ۲۲ بهمن ۰۰

خوب؟ نه...

حالم خوب نیست... ولی! تو باشی هم دیگه خوب نمیشه!

من غیر از تو کسی رو دوست نداشتم و چقدرررررررررر از اینکه اینو بهت گفتم پشیمونم ولی تو اصل ماجرا هیچ فرقی نمیکنه. ولی ولی ولی...

تو باشی هم دیگه دوستت ندارم!

سنگ شدم؟ نه... ولی سنگین و خسته ام. سنگین از حرفایی که نگفتم و خسته از حرفایی که گفتم!

شاید حرفایی که در ادامه بزنم تلخ باشه اما

اما ناراحتم از دنیای خوبی که با تو تقسیمش کردم و این شد!

ناراحتم از زمانی که برای تو صرف کردم و این شد!

ناراحتم و بی نهایت برای ادامه فکری که صرف تو بشه خسته ام! و بدتر از همه اینکه این دیگه دست من نیست

تو مثل یه برنامه کامپیوتری که بینهایت بار اجرا شده تو کامپیوتر، تو مغز من در حال اجرایی! مثل یه موزیکی که همیشه رو تکراره! مثل کاجی که همیشه سبزه مثل...

مثل قلبی که همیشه میتپه.

اینا حرف های عاشقانه نیست. پرانتز باز، جمله خبری، پرانتز بسته ...

نمیدونم دارم چی مینویسم! باور کن قرص نخوردم ولی مثل همون زمونا که تو میگفتی نخور و من میخوردم گیج و منگم! به اون حرفای "بولد" که زدی فکر میکنم! شب و روز، روز شب، صبح و ظهر، ظهر و عصر! ای کاش یه چیزی به اسم ایمپلنت مغز هم داشتیم! اینو مینداختیم سگ بخوره، میرفتیم یکی نوشو میذاشتیم سر جاش!

فعلا تا همینجا... خوبم؟! نه.

 

  • دکتر زامبی
  • يكشنبه ۱۰ بهمن ۰۰

هم مسیر

جاده میرفت، خورشید منتظر ما بود که به مقصد برسیم و بعد برود و نگران تاریکی ما نباشد!

جاده میرفت و باد همراه ما بود که به اضطراب خورشید پایانی دهد و

تو از قصد مسیر را طولانی تر میکردی...!

پیچیدی به کوچه پس کوچه ها، حرکت بعدی کیش شد و...

خورشید مات ما!

آن روز قلبم شکسته بود و اینکه این سکوت بینمان نمیشکست این را مدام یاد من می آورد تا که

سکوت هم شکست!

انگار کلمه ها افسار گسیختند و تو هم راضی بودی چون لبخند نقش شد روی پهنای لبت

گفتی، گفتم

شنیدی، شنیدم

چراغ راهنمایی ها همه قرمز شدند، انگار هیچکس دلش مقصد را نمیخواست!

جاده اینبار نمیرفت! من و تو "با هم" میرفتیم...!

خورشید و باد و جاده و چراغ های راهنمایی هم نظاره گر...

زندگی انگار همان دو لحظه بود، همان دو دقیقه...

کجا بودی؟

تا الان کجا بودی؟

کجا بودی تا من درنگ نکنم در حرکات بعدی

تا من مکث نکنم، شک نکنم

تا من افسار گسیخته پیش بروم

کجا بودی؟

لبخندهایت کجا بود...

اما

دیر نیست

تنها چیزی که دیر شاید باشد حسرت خوردن برای توست!

حالا که آمدی

حالا که مسیر زندگی هایمان به هم در این نقطه گره کور خورده

این را غنیمت یک جنگ 23 ساله میدانم و

قدرش را "زیاد" میدانم...

این روزها به بعد اعتماد را سخت در خودم نگه داشتم ولی هنوز دارمش هنوز قطره نوری در عمق قلبم میتوانی پیدا کنی و میدانم تو از همین قطره نور میتوانی خورشید دیگری به پا کنی! این روزها من نفس را در ریه هایم حس میکنم، نور خورشید را روی صورتم حس میکنم، باد را لای موهایم حس میکنم این روزها نت به نت گیتار را حس میکنم این روزها من...

من...

من باز احساساتی شده ام... پرانتز باز خبر بد، پرانتز بسته!

غرق شنیدن تو بودم که دیدم وقت خداحافظی رسیده، نه تو دلت میخواست بروم و نه من دستم به دستگیره ماشین میرفت! ناگهان ناخودآگاه از زبانم در رفت و گفتم: "مراقب خودت باش!" خودم تعجب کردم و تو انگار واقعا بعد از آن جمله خواستی مراقب خودت باشی!

چه غروب خوبی... چه غروب خوبی بود وقتی به طلوع خودم ایمان داشتم!

چه غروب خوبی وقتی هم مسیر من "تو" شده بودی...!

 

5 دی ماه سال 1400

  • دکتر زامبی
  • جمعه ۱۰ دی ۰۰

به نام تو

به نام تو...

تویی که خدای من بودی.

 

میدانستم آخرین بار است. در را بستم. میدانستم دیگر برنمیگردم. در راهرو، دستم را رها روی کاشی‌هایی که تا نصف دیوار را تسخیر کرده بودند کشیدم و تا راه پله رفتم. شب بود. شبی پر ستاره، در خروجی را باز کردم، و بستم! میدانستم آخرین بار است. میدانستم دیگر برنمیگردم. هوا سرد نبود ولی سردم بود! در تاکسی ولی بخاری تا تهش روشن بود و نفس کم بود! در تاکسی را بستم، میدانستم آخرین بار است. میدانستم دیگر برنمیگردم. کوچه تاریک بود، بی ترس، رها... تا آخرش رفتم، کلید انداختم و در خانه را باز کردم، و بستم... میدانستم آخرین بار است. میدانستم دیگر برنمیگردم. در ورودی خانه به همینطور... و درنهایت در اتاق! میدانستم آخرین بار است. میدانستم دیگر برنمیگردم...

بی نیاز بودن خیلی چیز عجیبیست. تو... لحظاتی بود که تمام خانواده من بودی، تمام کس و کار من بودی در این دنیا. تنها کسی که حرف هایم را میشنید... باور کن.. لحظاتی بود که به بن بست میخوردم ولی دست هایت را قلاب میکردی بی چشم داشت، تا من از دیوار بالا بروم. همیشه که نه ولی بودی! درست در لحظه های درست! به موقع و آن تایم و با ظاهری آراسته و لبخندی که همیشه امضای تو بود. تو را جادویی پیدا کردم، وقتی که از تمام آدم ها طرد شدم و لبه پرتگاه زندگی ایستاده بودم. وقتی غرق قرص بودم و تو دعاهایت را مرموز و زیر لب زمزمه میکردی. اینجای متن که رسیده ام انگار به اجبار باید از واژه "ولی" یا "اما" استفاده کنم... بعد این واژه‌ها قرار نیست جملات خوبی بیایند... امشب من از هیچ چیز نمیترسم. رها... مثل همیشه ولی با غلظت خلوص 99.9%.

به قلبم پیروز شدم... این شاید فردا تیتر اول روزنامه‌های سلول به سلول تنم باشد! اما انگار این از آن پیروزی‌هایی نیست که خوشحالی بیاورد. برعکس. من انگار مرده ام! سالها بعد وقتی که پوسیده شدم فهمیده میشود ولی مرگ من از همین حالا اتفاق افتاده. اینجایی که من ایستاده ام، از آن روزی که با تو برای اولین بار آشنا شدم خیلی پرتگاه تر است! و میدانم اینبار دیگر کسی نیست که زیر لب دعا کند: "نکند بپرم...!".

نمیپرم...آنقدر عقلم بزرگ شده که زندگی را به اجبار کسانی که وابسته من هستند ادامه دهم اما با حالتی مرده. که دیگر هدفی ندارد، برای آینده اش چه با تو چی بی تو نقشه نمیکشد. نگران این نیست اگر به تو نرسد چه میشود! دلشوره اینکه نتواند تو را خوشحال کند را ندارد. من از امشب میمیرم! شاید روزی زنده شوم ولی آن من، دیگر من نیست! من از امشب میمیرم...

داشتم میگفتم.. بی نیاز بودن چیز عجیبیست! چون این لحظه، من بی نیازم. از هر احساسی، از سمت تو، از سمت مردم این شهر، از سمت هر کسی که بخواهد مرا از این حال و هوا در بیارد! یک جورهایی بیذارم! از تمام نقاب ها. از تمام تاریکی پشت نقاب ها. من نقاب ها را شناختم و حال، به نام تو سوگند که بیذارم، از سیاره نقاب دارها

.

.

.

 

  • دکتر زامبی
  • چهارشنبه ۱۰ آذر ۰۰

استعفا میدهم...

من استعفا میدهم.

از دوست داشتن چشم های تو

از زیر باران فکر کردن به تو

از اینکه وقت موزیک های شاد یاد تو می افتم

از اینکه وقت موزیک های غمگین یاد تو می افتم

من استعفا میدهم..

از شادی و خنده هایی که فقط یک قرار تو خالی بود!

قول و قرار هایم را میشکنم، جوری که هزار تکه شود

و ولو میشوم روی هر هزار تکه، گویی هزار سال است که به خواب نرفته ام

من استعفا میدهم و برمیگردم

به اتاقم

چیزهای زیادی هست که در دفترم ننوشته ام

سکوت میخواهم

آنقدر سکوت که بتوانم صدای پرندگان را، صدای تک تکشان را بشنوم

از زنده بودن استعفا میدهم، میخواهم کمی نباشم و آنقدر نباشم که این نبودن طعم مرگ بدهد

میخواهم آنقدر تلخ شوم که هیچکسی مرا یادش نیاید.

آنقدر دور افتاده که خیال هیچکسی داخل حیاط من نیوفتد

میخواهم استعفا بدهم.

از زندگی!

  • دکتر زامبی
  • يكشنبه ۲۳ آبان ۰۰

سیزده به اضافه من!

به تقویم نگاه نمیکنم، به ساعت نگاه نمیکنم، به پنجره که خبر از روز شدن میدهد نگاه نمیکنم، آلارم گوشی را نمیشنوم. لیوان آب نصفه از دیشب را سر میکشم و بیدار میشوم. همه به جز من میدانند که امروز چهاردهم است...! تولد واژه جالبیست. وقتی 23 سال پر از ماجرا و تاریکی گذرانده ام و بقیه نوید یک سال خوب را به من میدهند! با این حال در رودربایسی قلب خسته ام میمانم و لبخندی هر چند بی روح نقش میگیرد روی صورتم.

 

چهارده منهای من! سیزده به اضافه من!

  • دکتر زامبی
  • جمعه ۱۴ آبان ۰۰
یک میکروبیولوژیستی که میخاد دنیا رو یه جوره دیگه ببینه!