داشتم به این فکر میکردم که همه چیز تقصیر این فیلم و رمان هاس..

اگر ما زندگی آینده احتمالی رو پیشبینی نمیکردیم، اگر به فکر ایده آل شدن نبودیم، اگر لحظات ایده آل رو پیشبینی نمیکردیم و اگر طرف مقابلمون رو توی افکارمون نسبت نمیدادیم به این فیلم و رمان ها... اگر تعریف درستی از ایده آل بودن نداشتیم

اگر رمان ها و فیلم ها رو باور نمیکردیم؛ زندگی الان خیلی قابل تحمل تر بود..

 

این روزا دارم از افکارم میترسم، از منی که ساخته دست افکارم شده میترسم و این ترس واقعا به جاس. مثلا هیچکس 12 شب به افتادن از 1200 متر ارتفاع فکر نمیکنه! بهش فکر نمیکنه چه شکلیه؟! چه حسی اون موقع بهش دست میده و این چیزا رو واقعا در لحظه حس نمیکنه! هیچکس اینقدر یهویی بی اهمیت نمیشه به چیزایی که یه روزی براش مهم ترین چیزا بود! این روزا دارم واقعا از خودم میترسم و این ترس چیز خوبیه چون "ترس همیشه باعث میشه که حواست جمع تر باشه..."

ولی این روزا دست از پیدا کردن مقصر برداشتم. خسته شدم. شاید برای حال الانم خسته واژه خوبی نباشه، نیاز باشه تا یه واژه جدیدتر با دوز بالاتر پیدا کنم. مثلا چیزی شبیه پژمرده! پژمردگی خیلی حالت عجیبیه. حالا هی تو باش، هی آب بده، هی بهش برس، گلی که پژمرده شده رو هیچی به جز زمان نمیتونه به حالت اولی برگردونه... البته اون زمان چطوری میگذره هم مهمه ولی چیزی که به اون گل گذشته تا پژمرده شده دیگه هیچوقت از یادش نمیره و شاید اون گل یه روزی دوباره خوب شد، اما خیلی چیزا رو یادش مونده...