۱۴ مطلب در دی ۱۳۹۹ ثبت شده است

رنگ آمیزی گرم - رنگ بپاش و رسوا کن!

یکی از کارایی که برای شناسایی باکتری باید انجام بدی، رنگ آمیزی گرم | Gram staining (بخونید گَرَم) هستش! این روش یکی از متداول‌ترین روش‌های رنگ آمیزی باکتری هم هستش که توسط باکتری شناس دانمارکی به اسم هانس کریستین گرم ابداع شده. توی این روش وقتی رو باکتری‌ها (به یه روش خاصی) رنگ میپاشیم، رسوا میشن و یه چیزی رو لو میدن! اینکه گرم مثبت هستن یا گرم منفی! 

توی این رنگ آمیزی ما سه تا رنگ داریم:

1- کریستال ویوله (بنفش)
2- لوگول (آبی)
3- فوشین یا سافرانین (صورتی)

 

* هر باکتری یا بهتره بگم دیواره باکتری که بتونه رنگ اول یعنی کریستال ویوله یا همون بنفش رو به خودش بگیره میشه باکتری گرم مثبت.

* هر باکتری یا دیواره باکتری که بتونه رنگ سومی یعنی فوشین یا سافرانین یا صورتی رو به خودش بگیره میشه گرم منفی.

حالا در آینده یه پست میذارم این دو نوع باکتری رو با هم مقایسه میکنیم. ولی فعلا امروز فقط به مبحث رنگ آمیزی و نتیجه‌ای که ازش میشه گرفت اشاره میکنم...

رنگ های مورد استفاده در رنگ آمیزی گرم

روش رنگ آمیزی:

 

1- تهیه اسمیر باکتری 

یه قطره آب مقطر میریزیم روی لام و یه خورده کلنی از باکتری برمیداریم و توی اون حل میکنیم (با لوپ). بعدش میذاریم کنار شعله (روش نذارینااا) تا خشک بشه.

 

2-فیکس کردن

بعد از اینکه لام خشک شد، 3 بار خیلی زود از روی شعله رد میکنیمش. (خیلی ایزی و ریلکس)

 

3-مرحله رنگ پاشی! 

اینجا یه تایمری چیزی باید همراتون باشه چون هر رنگی باید یه مقدار مشخصی روی لام بمونه بعد باید بشورین. پس یه تایمر بیارین کنارتون بذارین. بعدش یه خورده رنگ بردارین با قطره چکانی چیزی بریزین روی لام (اونقدری که کل باکتری رو بگیره) بعدش تو ثانیه مشخص، لام رو ببرین زیر شیر آب (که خیلی یواش باز شده!) و بشورین. حالا چه رنگی با چه ثانیه ای؟ 

الف- رنگ کریستال ویوله، برای 30 تا 45 ثانیه

ب- لوگول، برای 30 تا 45 ثانیه

ج- استون، برای 10 تا 20 ثانیه

د- فوشین یا سافرانین، برای 30 تا 45 ثانیه

 

البته استون رنگ نیست، برای محکم کاریه که اگه باکتری ما قراره گرم منفی باشه، همه رنگ قبلی ها شسته شده باشه و مثلا اگه خیلی زیادتر از 45 ثانیه، کریستال ویوله رو نگه داشتین، اونا رو بشوره ببره! 

 

 

4-ببینید و لذت ببرین!

بعدش که برای آخرین بار، لام رو شستین. ببرین زیر میکروسکوپ و ببینیدش. فکر میکنم یه قطره روغن هم باید بچکونید رو لام که دیده بشه. اینو مسئول آزمایشگاه میگفت اضافه کن ولی من اضافه هم کردم فرقی ندیدم! حالا در مورد استفاده میکروسکوپ هم حتما یه روزی یه پست درست میکنم...

 

5-شناسایی

باکتری هایی که گرم منفی باشن همونطوری که گفتم، قرمز یا صورتی ان. و باکتری هایی که گرم مثبت باشن، آبی یا بنفش هستن. این گرم مثبت یا منفی بودن یه ویژگی از باکتری هستش که در ادامه یه سری چیزایه دیگه رو هم مشخص میکنه! و به طور کلی باکتری رسوا میشه :)) بیاین یکم مهربون باشیم، شاید یه باکتری نمیخاد اطلاعاتش فاش بشه خب :))))

 

توجه:: باکتری های که میتونن قسر در برن! 

یه سری باکتری ها هستن که با رنگ آمیزی گرم اطلاعاتشون رو لو نمیدن! اینا خیلی پوست کلفتن و نم پس نمیدن :)) کدوم باکتری ها؟ 

-مایکوباکتریوم ها، -ترپونما پالیدوم، -مایکوپلاسما پنومونیر، -لژیونلا پنومونیه، -کلامیدیا، -ریکتزیا

 

 

امیدوارم که از این آموزش لذت برده باشین! 

پ.ن: خیلی وقت بود پست آموزشی نذاشته بودم گفتم یه چیزی بذارم به بار علمی وبلاگ یکم اضافه شه!

 

  • دکتر زامبی
  • دوشنبه ۲۹ دی ۹۹

شنبه ای که انگار جمعه بود..!

بیدار شدم

نمیدونم ساعت چند بود.. از دیشب چیزی یادم نمیومد، میومد ولی مبهم. حتی یادم نمیاد که برای چی حالم بد شد. فقط میدونم که قرص زیاد خورده بودم، اینو از فراموشیم گفتم..! 

آزمایشگاه نرفتم، هر کی زنگ زد جواب ندادم، کارامو یه روز بیشتر عقب انداختم. دلم خواست..! 

دلم خواست حالم بد باشه

خوبی اینکه راجب داروها خیلی تحقیق میکنم اینه که میدونم چی بخورم که حالمو خیلی خیلی بد کنه! 

فقط 

امروز نباید شنبه بود 

شنبه روز کارایه مهم بود، روز حرکت های قوی، روز شروع های باحال

روز حال بد بودن مال هر روزی بود، مال شنبه نبود 

امروز انگار جمعه بود 

از اون دلگیرا...

خوابیدم...

بیدار بودم ولی خوابیدم

هیچیه هیچی هم نباشه

من هنوز همون لجباز قدیمم

میمیرم، حتی اگه زنده باشم.

 

.

  • دکتر زامبی
  • شنبه ۲۷ دی ۹۹

همه چیز از وقتی شروع شد که...

تا حالا به این فکر کردین که آدم از وقتی به دنیا میاد، به سمت کامل شدن پیش میره؟ 

و این کامل شدنه، شامل سخت شدن، بی رحم شدن (نسبت به یه چیزایی)، جدا کردن دوست ها از دشمن ها و... میشه؟

این کامل شدنه از وقتی شروع میشه که از چیزی که انتظارش رو نداری، ضربه بدی میخوری

یه جور تلنگر 

یه جور به خودت اومدن

مثل وقتی که تو بچگی یه کار بدی انجام دادی و بابات میزنه در گوشِت 

همه چیز از وقتی شروع میشه که به خودت میایی 

و شروع میکنی به بی رحم شدن

دیگه از تو گوشی هایی که زندگی بهت میزنه، ترسی نداری 

دیگه از اینکه دلت رو بشکونن ترسی نداری 

دیگه از اینکه راجع به تو چی فکر میکنن، ترسی نداری 

یه جور بیخیالی موضعی! 

دیگه برات مهم نیست کی میمونه، کی میره 

برات مهم نیست چی داری و چی نداری 

حتی اونقدر برات مهم نیست که چیزایی که داری رو از دست بدی! 

 

اینطوری روزات میگذره تا آروم آروم، دل کوچیکت سنگ میشه

اونجاس که آدما ازت بت میسازن 

میگن تو که اینطوری نبودی 

یکم با ما مهربون تر باش 

د آخه لعنتی، همین شماها بودین که این بازی رو شروع کردید.. من بی تقصیر بودم

 

وقتی میبینی یه آدمی باهات 180 درجه فرق کرده رفتارش 

برگرد به خودت ببین چیکارش کردی 

 

همه چیز از وقتی شروع شد که من بی رحم شدم

شروع کردم به جمع کردن آتو از آدما 

به اینکه جایه جاش، ازشون استفاده کنم

که یادشون نره کی ان و از کجا اومدن

که دیگه هیچوقت

هیچوقت

هیچوقت نتونن به من آسیبی بزنن

 

آره :) 

بیخیال بودن منو ضد ضربه کرد

بی رحم بودن منو یه جنگجو.

  • دکتر زامبی
  • جمعه ۲۶ دی ۹۹

توطئه میکروبی در دلم!

زندگی انگار، نفس برای من کم گذاشته بود 

هر چه بود هم، در آغوش تو بود :)

 

انگار جنگ بزرگ میکروبی در دلم راه افتاده، بین ارتش چشمان تو و سلول‌های بی دفاع من! اگر راستش را بخواهی شاید بتوانم بگویم به مردن نزدیکم! میدانی چرا؟ چون سلول‌های من پایشان را در یک کفش کرده اند که الا و بلا باید بمیریم تا میمِ عزیز تمام روح تو را فتح کند! 

شاید بشود گفت این محاصره ای که فکر تو این روزها اطراف مرا پر کرده، قشنگ ترین و بی استرس ترین محاصره جنگی دنیا باشد! اتفاقا این تویی که این روزها به من نزدیک تر شده، مرا بلندپرواز تر کرده... به تو باید یک راز بگویم! وقتی فکر کردن بی وقفه به تو را شروع کردم، دیگر قرص نخوردم! فکر میکنم از این هم خوشحال شوی و هم ناراحت! ولی من فقط، از تو ممنونم. بیش از یک دنیا :) 

بگذریم...

مغز دستور تخلیه شهر دلم را داده... تو بیش از حد به آن نزدیک شده ای و دیگر جای هیچکسی به جز تو در دلم نیست! همینطور خیالم! به آن هم زیادی نزدیک شده ای... مثلا آن روز در آزمایشگاه دائم صدای رد پای تو می آمد که اینور و آنور میرفتی و من پشتم به تو بود ولی میدانستم داری نگاهم میکنی! سلول‌های عصبی بیش از قبل خودشان را تقویت کرده اند تا شاید بتوانند روح تو را لمس کنند... 

دست هایم شایعه انداخته‌اند که پریشب در خواب، دست تو را گرفته اند! نمیدانی چه عزیز و والا شده‌اند در میان اندام های دیگر بدنم! این شایعه آنقدر قویست که حتی من هم چیزهایی از آن یادم است! 

 

از یک ویروس ناشناخته و قوی برایت بگویم که گفته شده در مناطقی از من، به شدت در حال آلوده کردن همه جاست... قدرت تکثیر خیلی زیادی دارد و بسیار مهار نشدنیست... جاسوس هایم خبر آورده اند که اسم این ویروس "مهر تو" است! بر خلاف اسمش که پنج حرفیست، خیلی چیز پیچیده ای است! 

 

اما میدانی... انگار همه چیز آرام است. در وسط این جنگ من حس کسی را دارم که در اعماق دریا به خواب رفته... نه چیزی میشنود نه چیزی میبیند. من آرامم... آرام تر از نبض یک مرده، آرام تر از چکیدن قطره شبنم از روی گلبرگ، آرام تر از صدای بال پروانه! 

انگار سلول به سلول بدن من، خواهان این بیماریست... حق هم دارند! بیمار تو بودن سلامت‌ترین وضعیت من است! بیمار تو بودن، صلحی میان تک تک سلول‌های من به وجود می آورد که باعث میشود بی خستگی کار کنم، بی وقفه حالم خوب باشد و حتی شاید روزی آنقدر ویروس مهر تو جهش یافت که باعث شد من بی نفس و فقط با تو، زندگی کردم! 

 

دکتر همیشگی ات :)

  • دکتر زامبی
  • دوشنبه ۲۲ دی ۹۹

بی حسی موضعی

آدم تا وقتی که یه کاری برای انجام دادن داشته باشه، یه چیزی برای جنگیدن داشته باشه، یه کسی که بهش اهمیت بده داشته باشه به نظرم زنده اس! آدم وقتی میمیره که دچار روزمرگی بشه و بیست و چهار ساعت وقت داشته باشه ولی از هیچ ساعتش هیچ استفاده ای نبره... اینطوری آدم آروم آروم میمیره! 

ولی من نمردم! من هنوز خیلی کارا برای انجام دادن دارم ولی این روزا یه بی حسی شدیدی تو خودم حس میکنم. انگار زمستون درون من خیلی زودتر رسیده و راستشو بخوای الان هواش خیلی خیلی برفیه! 

دلشوره دارم به آینده، به زندگیم. همیشه داشتم.. ولی همیشه خوب بوده چون باعث شده که بیشتر و بیشتر جون بکنم و این منو یه آدم قوی تر و بهتری کرده... اما الان واقعا بی حسم و این خیلی بده.. آموزش بیوانفورماتیک رو گذاشتم پخش میشه و داره توضیح میده، لامپ اتاقم انگاری سوخته، فردا شنبه اس و من خیلی از کارایی که امروز گفته بودم انجام بدم رو انجام ندادم. نشستم اینجا و دارم مینویسم! 

میدونی من عاشق مبارزه و رقابت ام 

اما این روزها اصلا نمیخامش...

نمیدونم چطوری بگم! 

بی حسم ولی حس میکنم که این بی حسی رو نمیخام! 

  • دکتر زامبی
  • جمعه ۱۹ دی ۹۹

تست های خفن!

امروز و دیروز در حال انجام یه تست بودم به اسم MIC که بعدا آموزشش رو مینویسم حتما.. خیلی کار خفنی بود! تئوریش اینطوریه که شما میخوای با این تست ببینی کمترین مقدار دارو که روی عامل بیماری زا اثر کنه چقدره! اینجا داروی من نانو ذره طلا بود و عامل بیماری زام 6 تا بودن و خب بله! یه تست خیلی طولانی بود که خیلی طول کشید ولی وقتی تموم شد الان حس غریبی دارم! 

من از اون آدمام که همیشه باید تو مسیر باشم، اگه بیکار بمونم حالم بدتر از اینی که هست میشه! و اینو از روی بدجنسی نمیگم! ولی کاش خانوم دکتر بگه تست باید تکرار بشه تا دقت کار بره بالا :))) مدیونید اگه فکر کنید تست رو دقیق انجام ندادم که دوباره انجامش بدم! نخییرر! با اینکه بار اولم بود خیلی وسواس به خرج دادم..! اما نتایجی که امروز آنالیزشون کردم یه چیز دیگه میگفتن حالا بازم فرستادم برای خانوم دکتر تا نظرش رو بگه! 

اون باکتری هایی که به نیت هلیکوباکتر پیلوری کشت داده بودم هم امروز جواب تست اوره آز رو گزارش دادم و منفی بود! و در نتیجه هلیکو نبودن! فک کن کلی با استرس کار کنی که باکتری که داری کشت میدی سرطان زاس و یهو جوابش بیاد این اصلا اون نبوده آقا ! 

 

این دو روز حسابی مشغول بودم و کلی همه چی بهم ریخته... کارام، ذهنم و صد البته اتاقم و یادداشت هام! احتمالا فردا رو اختصاص بدم به نظم دهی به اینا...

 

راستی..! پنجشنبه داشتم باکتری حل میکردم توی آب مقطر که سوسپانسیون میکروبی درست کنم برای تست MIC، بعدش یاد اون جمله افتادم که گفتم "میخام فقط روزی 15 مین به میم فکر کنم!" و یهو دیدم این فکر کردنه، چیز جداشدنی نیست از من... حل شده توم! کلا آزمایشگاه جای خطرناکی برای یه میکروبیولوژیست شاعره! 

  • دکتر زامبی
  • دوشنبه ۱۵ دی ۹۹

دی ان آ -یه تو!

از تو هیچ نمیخواهم.. جز یک تار مویت! 

از همان فرفری ها ! از همان خوش رنگ ها

میخواهم روزی آنقدر در کارم پیشرفت کنم که با DNA تو یکی مثل خودت را بسازم! 

البته...

یکی که بماند...

یکی که مثل خودت فرفری و مهربان باشد ولی نرود! 

خودم بهش عاشقی یاد میدهم! از همان حرف های قلبمه سلمبه ای که میزدی! 

اما

میدانم.. میدانم که دلبری هایت ریشه در دی ان آ -یه تو دارند! پس.. این یکی را 

من نیازی نیست کاری کنم! (که البته نمیتوانم هم بکنم، هر چقدر هم که درس بخوانم!) 

 

امروز خسته از شلوغی تمامه شهر، چشم هایم را در تاکسی بستم، مسیر طولانی بود و خیال تو دراز ... 

دیدمت که چطور در کنار شمعدانی های خانه مان میخندیدی...! ...! ...! 

 

چهاردهم دی ماه هزار و سیصد و نود و نه / دکترِ خسته تو ...

  • دکتر زامبی
  • يكشنبه ۱۴ دی ۹۹

رکورد کشت باکتری و...!

امروز روز کشت باکتری بود! در واقع رکورد کشت باکتری در یک روزم رو شکستم و 21 پلیت باکتری از انواع مختلف کشت دادم! 

کاندیدا، انتروکوک، اورئوس، اشرشیا کلی، آسینتو، سودوموناس 

تا اینجاش خیلی خوب بود، چون قبلا باکتری کشت داده بودم دقیق میدونستم باید چیکار کنم و یه جورایی امروز آقای خودم بودم :))) که خیلی هم خوب شد اتفاقا چون امروز آزمایشگاه شلوغ بود و اگه من نمیدونستم چیکار باید بکنم همش باید در به در دنبال مسئول آزمایشگاه میگشتم. 

اما امروز یه تجربه هم گرفتم! هیچوقت توی آزمایشگاه عجله نکنید... ساعت 2 بود (ساعت 2 آزمایشگاه بسته میشه) و دو تا مزور دیگه مونده بود که بشورم و بذارم سر جاش و بریم. مایع زدم به مزور و داشتم میشستم که دیدم پایینش یکم کنده شده، دستمو کشیدم روش و نگو که تیز بود! دستم بریده شد ولی... ولی این آخر داستان نبود! یهو حواسم پرت شد، مزور هم از مایع لیز بود و از دستم در رفت، افتاد شکست! 

مثل رفتن جان از بدن دیدم که مزورم میرود! 

وای چقدر بد بود! نفهمیدم چطوری روم شد به مسئول آزمایشگاه گفتم گل کاشتم! دستمو چسب و بتادین زدم و کلی خجالت میکشیدم دیگه... پسر همیشه شلوغ تو آزمایشگاه یهو ساکت شده بود.. البته اگه قبول کنه من پولشو میدم ولی گفت فدای سرت! 

هیچی دیگه! خیلی حس بدی دارم الان...

کلا از بچگی یه جوری بزرگ شدم که رفته تو مغزم: "من نباید اشتباه کنم" .. من این مدلی بار اومدم! 

در نهایت دو تا عکس از روز شلوغ امروز ببینید!

 

اولی محیط کار:

 

دومی باکتری های کشت داده شده امروز توی انکوباتور:

 

 

  • دکتر زامبی
  • شنبه ۱۳ دی ۹۹

روز جمعه های بی قراری

امروز از اون جمعه خوبا نیست، که به خودت بیایی ببینی یهو شده عصر 

نه...

امروز از اون روزاس که تک تک، تیک تیک ثانیه های ساعت رو میشنوی و حس میکنی و مگه زمان میگذره بی صاحاب!؟ 

دست و دلم به هیچ کاری نمیره 

از این کار میپرم به اون یکی و نمیدونم اصلا چیکار کنم که یکم فقط یکم رو به راه شم

 

خیلی به فکر "میم" ام ولی همونقدر که دلتنگشم، عصبانی ام ازش و الان اگه پیام بده، فکر میکنم پتانسیل اینو دارم که یه کاری کنم بره دیگه برنگرده.. به خودم قول دادم که دیگه در روز 15 مین بیشتر بهش فکر نکنم.. آخه مگه یه آدم چقدر باید توی یه انتظار فیک و بدلی بمونه؟ 

 

باید خیلی زود برگردم به زندگیم.. با یه برنامه خیلی منظم و دقیق.. باید به تک تک ثانیه هام پایبند باشم. 

آره.. روزا میگذرن و من مطمئنم دیگه چیزی رو از دست نمیدم، به جز خیالت :)

  • دکتر زامبی
  • جمعه ۱۲ دی ۹۹

روز ظرف شویی!

یادتون باشه اگه توی آزمایشگاه کار کردین یا کار میکنید، بعد هر آزمایش همونجا اگه وقت بود وسایلتون رو اتوکلاو کنید و بعدش هم بشورین. اینو داره کسی میگه که امروز تقریبا نصف ظرف‌های آزمایشگاه رو اتوکلاو کرد و شست! به خودم اومدم دیدم دستمال برداشتم دارم اتوکلاو رو هااا میکنم و پاکش میکنم!!! 

اصلا الان که فکر میکنم من این همه ظرف نداشتم که! ظرف های مال بقیه هم افتاد به گردن من! 

 

میخوام اینجا یه کسی رو معرفی کنم که شاید بعدا خواستم بیشتر ازش حرف بزنم. فعلا خیلی رمزی بهش میگیم "میم"...

امروز بهش خیلی فکر میکردم. به هدفی که پشت کارش داشت.. میخاست منو عصبانی کنه؟ حس حسادتم رو تحریک کنه؟ یا نه... واقعا تمومه همه چی و داره یه زندگی جدید رو شکل میده؟ چرا دست از سرم برنمیدارن این فکرا .. چرا ؟ خدایا چرا باید یه نفری بشه 80 درصد درگیری ذهنی من؟ و جلوی بیشتر کارهایی که میخام انجام بدم رو بگیره؟ انرژی و روحیه ام رو بگیره؟ چرا؟ مگه من چه کردم؟؟

 

بگذریم... امشب اگه بشه (که میشه) کمی از یادداشت های آزمایشگاه رو کامل میکنم.. از آزمایشگاه که اومدم اونقدر خسته بودم مثل خرس خوابیدم و امشب فکر کنم از اون شب بیداری های طولانی در پیش دارم! 

  • دکتر زامبی
  • چهارشنبه ۱۰ دی ۹۹
یک میکروبیولوژیستی که میخاد دنیا رو یه جوره دیگه ببینه!