۳ مطلب در بهمن ۱۴۰۰ ثبت شده است

عکسایه قدیمی!

به نظرم آدم یا باید عکسی که توش خاطره باشه نگیره، یا اگر گرفت نگاهشون نکنه! یا اگر نگاهشون کرد حداقل توی یه عصر تنهایی نباشه! دوز خاطره های عکسا خیلی بالان...! باید پشتشون برچسب زد: "خطر دلگرفتگی!"

 

امروز خیلی تصادفی چشمام خورد به عکسایی که توی آزمایشگاه گرفتم و یاد اون روزا افتادم! حالا که خیلی دیگه داره از اون روزا میگذره، از روزایی که توی آزمایشگاه بودم، از روزایی که چقدر اشتیاق داشتم (اینو از چشمام تو عکسا فهمیدم)، از روزایی که چقدر سخت بود ولی چقدر خوب میگذشت و چقدر دلم برای اینکه روزا سخت باشه ولی خوب بگذره تنگ شده! این روزا هم سختن، هم سخت میگذرن و مطمئنم دلم برای این روزا تنگ نمیشه در آینده!

 

همین!

  • دکتر زامبی
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۰۰

مقصر جان!

داشتم به این فکر میکردم که همه چیز تقصیر این فیلم و رمان هاس..

اگر ما زندگی آینده احتمالی رو پیشبینی نمیکردیم، اگر به فکر ایده آل شدن نبودیم، اگر لحظات ایده آل رو پیشبینی نمیکردیم و اگر طرف مقابلمون رو توی افکارمون نسبت نمیدادیم به این فیلم و رمان ها... اگر تعریف درستی از ایده آل بودن نداشتیم

اگر رمان ها و فیلم ها رو باور نمیکردیم؛ زندگی الان خیلی قابل تحمل تر بود..

 

این روزا دارم از افکارم میترسم، از منی که ساخته دست افکارم شده میترسم و این ترس واقعا به جاس. مثلا هیچکس 12 شب به افتادن از 1200 متر ارتفاع فکر نمیکنه! بهش فکر نمیکنه چه شکلیه؟! چه حسی اون موقع بهش دست میده و این چیزا رو واقعا در لحظه حس نمیکنه! هیچکس اینقدر یهویی بی اهمیت نمیشه به چیزایی که یه روزی براش مهم ترین چیزا بود! این روزا دارم واقعا از خودم میترسم و این ترس چیز خوبیه چون "ترس همیشه باعث میشه که حواست جمع تر باشه..."

ولی این روزا دست از پیدا کردن مقصر برداشتم. خسته شدم. شاید برای حال الانم خسته واژه خوبی نباشه، نیاز باشه تا یه واژه جدیدتر با دوز بالاتر پیدا کنم. مثلا چیزی شبیه پژمرده! پژمردگی خیلی حالت عجیبیه. حالا هی تو باش، هی آب بده، هی بهش برس، گلی که پژمرده شده رو هیچی به جز زمان نمیتونه به حالت اولی برگردونه... البته اون زمان چطوری میگذره هم مهمه ولی چیزی که به اون گل گذشته تا پژمرده شده دیگه هیچوقت از یادش نمیره و شاید اون گل یه روزی دوباره خوب شد، اما خیلی چیزا رو یادش مونده...

  • دکتر زامبی
  • جمعه ۲۲ بهمن ۰۰

خوب؟ نه...

حالم خوب نیست... ولی! تو باشی هم دیگه خوب نمیشه!

من غیر از تو کسی رو دوست نداشتم و چقدرررررررررر از اینکه اینو بهت گفتم پشیمونم ولی تو اصل ماجرا هیچ فرقی نمیکنه. ولی ولی ولی...

تو باشی هم دیگه دوستت ندارم!

سنگ شدم؟ نه... ولی سنگین و خسته ام. سنگین از حرفایی که نگفتم و خسته از حرفایی که گفتم!

شاید حرفایی که در ادامه بزنم تلخ باشه اما

اما ناراحتم از دنیای خوبی که با تو تقسیمش کردم و این شد!

ناراحتم از زمانی که برای تو صرف کردم و این شد!

ناراحتم و بی نهایت برای ادامه فکری که صرف تو بشه خسته ام! و بدتر از همه اینکه این دیگه دست من نیست

تو مثل یه برنامه کامپیوتری که بینهایت بار اجرا شده تو کامپیوتر، تو مغز من در حال اجرایی! مثل یه موزیکی که همیشه رو تکراره! مثل کاجی که همیشه سبزه مثل...

مثل قلبی که همیشه میتپه.

اینا حرف های عاشقانه نیست. پرانتز باز، جمله خبری، پرانتز بسته ...

نمیدونم دارم چی مینویسم! باور کن قرص نخوردم ولی مثل همون زمونا که تو میگفتی نخور و من میخوردم گیج و منگم! به اون حرفای "بولد" که زدی فکر میکنم! شب و روز، روز شب، صبح و ظهر، ظهر و عصر! ای کاش یه چیزی به اسم ایمپلنت مغز هم داشتیم! اینو مینداختیم سگ بخوره، میرفتیم یکی نوشو میذاشتیم سر جاش!

فعلا تا همینجا... خوبم؟! نه.

 

  • دکتر زامبی
  • يكشنبه ۱۰ بهمن ۰۰
یک میکروبیولوژیستی که میخاد دنیا رو یه جوره دیگه ببینه!