۸ مطلب با موضوع «تجربیات زندگی» ثبت شده است

این داستان ادامه دارد...

چهار پنج سالم که بود فکر میکردم اگر یکی از اعضای خانواده مو از دست بدم دیگه زندگی برام تموم میشه و نمیتونم ادامه بدم...

بابام مرد، عمه ام، بابابزرگم، مامان بزرگ مامانم.. ولی دنیا بازم ادامه داشت، روز و شب بازم میگذشت، منم مجبور بودم ادامه بدم.

مدرسه که میرفتم فکر میکردم اگه فقط یه سال شاگرد اول نشم آبروم میره و دیگه دلم میخواد دنیا دهن باز کنه من برم داخلش

اما یه سال شاگرد دوم شدم، یه بار نمره دوازده گرفتم! تاریخ رو تجدید شدم، اما زندگی ادامه داشت!

بزرگتر که شدم، عاشق شدم! فکر میکردم اگر یه روزی بذاره بره من دیگه هیچوقت نمیتونم به زندگی عادی برگردم، نمیتونم کس دیگه ای رو دوست داشته باشم ولی شد، رفت، تنها موندم، آدمای جدیدتری اومدن، اونام رفتن! زندگی هنووووز ادامه داشت!

سر کار رفتم، با پول و ارزشش آشنا شدم و فکر میکردم اگر یه روزی نتونم کار کنم، یه روزی پولم کم بشه، بدبخت میشم.

اما شد! پیش اومد! ولی..حدس بزن چی!؟ بله... زندگی هنوووز ادامه داشت!

 

میخوام بگم زندگی ادامه داره، هرررر جوری هم بشه! تو هم مجبوری ادامه بدی، هرررر جوری شده!

فقط نگران نباش! شرایطش که پیش بیاد (که خدا نکنه پیش بیاد) یاد میگیری و میدونی چطوری باید خودتو وفق بدی و ادامه بدی...

  • دکتر زامبی
  • پنجشنبه ۹ تیر ۰۱

لازمه گاهی

توی زندگی نمیشه همیشه توی یه خط موند

حتی خوشحالی

حتیییی ثروت

زندگی یکنواخت، مثل خط صاف توی مانیتور علائم حیاتی گوشه تخت مریضه... یعنی مرگ!

همینطور که تو دنیا هیچی پایدار و یکنواخت نبوده

گاهی وقتا لازمه تو حالت بد باشه

تا بعدش خسته بشی و پاشی یه کاری برای خودت بکنی

گاهی وقتا لازمه گریه کنی، تا خنده جوونه بزنه

گاهی وقتا باید تو تاریکی باشی، تا نور رو بهتر ببینی

همیشه هر حالتی هستی

چه خوب چه بد

تکرار کن با خودت

این حال من همیشگی نیست...

اگه حالت خوب باشه، یاد میگیری وقتی حالت بد شد، سورپرایز نشی!

اگه حالت بد بود، یاد میگیری افسرده نشی!

 

دکتر زامبی...

  • دکتر زامبی
  • جمعه ۱۷ ارديبهشت ۰۰

کال اف دیوتی!

یه چند وقتی میشه که کال اف دیوتی بازی میکنم! البته همیشه بازی میکردم، این چند وقت حرفه‌ای تر بازی میکنم... بازی اینطوریه که 100 نفر وارد یه منطقه‌ای میشیم که دورش با یه گاز کشنده محاصره شده. این منطقه خیلی بزرگه، کلی شهر از اینا داره و تو باید توی این شهرها بری اسلحه پیدا کنی و خودتو حسابی مسلح کنی و با دشمنا بجنگی. کم کم که آدما میمیرن و 100 نفر کم میشن، اون گاز کشنده که دور منطقه رو محاصره کرده هم کوچیک تر و کوچیکتر میشه تا اینکه لحظه‌های آخر بازی توی یه منطقه خیلی کوچیک میتونی باشی تا اینکه آخرین نفر باشی که زنده میمونه و اگه آخرین نفری باشی که زنده میمونه، تو برنده شدی!

بازی خیلی جالبیه، مخصوصا لحظه‌های آخر اون وقتا که دور و برت گاز کشنده اس و جاهای خیلی کمی داری که فرار کنی یا کمین کنی و از طرفی دشمن هم مثل تو داره پرسه میزنه و اینا باعث میشه خیلی استرس داشته باشی اون آخرا و دست به یه سری حرکتا بزنی که شاید در حال عادی 100 درصد بدونی که اشتباهه ولی توی اون لحظه بی مهابا انجامش بدی!

توی این بازی میتونی تمرین کنی که توی سخت‌‌ترین شرایط با آرامش عمل کنی و صبور باشی تا بهترین حرکت رو انجام بدی.

 

خیلی از وقتا شده تو زندگی واقعی بدون فکر، یه حرفی زدیم، یه رفتاری کردیم و چند ثانیه بعدی گفتیم: "خوب کردم که این کار رو کردم!" یا "اصلا خوب کردم که اون حرف رو زدم!" ولی کم کم که بگذره میفهمی نباید اون کار رو میکردی، نباید اون حرف رو میزدی! چه خوبه توی زندگی‌هامونم تمرین کنیم که توی یه سری شرایط صبور و با آرامش باشیم... آتش‌فشانی که فوران میکنه، اول رو خودش ریخته میشه و اول خودشو میسوزونه... :)

  • دکتر زامبی
  • شنبه ۷ فروردين ۰۰

جنگیدن همیشه با شمشیر نیست!

این روزا

این هفته ها

فشار زندگی رو بیشتر روی دوشم حس میکنم

و بیشتر از هر روزی نا راحتم

نا راحت! نه ناراحت!

راحت نیستم.. این شرایط رو نمیخام، درست کردنش زمان میبره و من...

من دیگه صبری ندارم!

اونقدر برای خیلی چیزا انتظار کشیدیم و تهش دیدیم بیخودی بوده

ته دلمون خالی شد

انتظار ما از زندگی این نبود

یه چیز دیگه بود

قرار نبود اینطوری بشه که تو دلم هزار گله و حرف داشته باشم

ولی چیزی برا گفتن نداشته باشم!

این روزا فهمیدم جنگیدن همیشه با شمشیر نیست

کشتن همیشه با تیزی

یا حتی یه حرف

یا یه گلوله

نیست

بعضی وقتا تو زیر فشار یه سری چیزایی له میشی

که قبلا با اونا حس خوبی بهت دست میداد

این روزا خیلی دلم اون حس خوب رو میخاد، این روزا بیشتر از هر روزی میخام باشی، فشار این همه زندگی رو یه نفره تحمل کردن کار سختی بود..

 

  • دکتر زامبی
  • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹

که انگار قراره یه چیزی عوض شده باشه

ما یه وقتایی از یه چیزی یا از یه کاری خسته‌ایم اما اونقدر اون کار یا چیز (یا حتی یه فردی!) رو دوست دارم که ممکنه لفظی هم بگیم ولش کردیم و بریم پی کارمون. و بریم! اما یه گوشه واستیم از دور نگاش کنیم...

ما یه وقتایی از یه چیزی خسته ایم اما اونقدر دلمون بهش بسته اس که حتی اگه بگیم فراموشش کردیم، نکردیم! دروغ گفتیم! این دروغ از دل آدم میاد، یه دروغ خونی :)))

ما یه وقتایی از دور واستادیم به چیزی که ازش خسته شدیم نگاه میکنیم، هی تکرارش میکنیم، هی اجازه میدیم ما رو غرق خودش کنه، هی میذاریم آزرده دل مون کنه! چرا؟؟؟

برای اینکه هر بار فکر میکنیم شاید این دفعه چیزی عوض شده باشه!

برای اینکه اگه چیزی عوض شده بود، نرفته باشیم، رهاش نکرده باشیم، از دست ندیم این فرصت رو ...

میدونی حتی توضیحش هم سخته، چیزی که تو دلمه و میخام بگمش

انگار کودک درونم گریه کرده، زیاد، و صورتشو شده و حالا با دلی که هق هق میکنه رفته جلو باد واستاده

اون خنکی ناشی از شستن صورت پر از اشک

اونو میخام بگم

میخام بگم من هنوز رو به روی این غروب ناشناس با یه صورت پر از اشکی که شستم

با دل پری که دارم

با همین روحیه خرابم

منتظرم

چشم به راهم

که شاید

شاید

چیزی عوض بشه

 

وگرنه خیلی زودتر از اینا باید میرفتم...

  • دکتر زامبی
  • يكشنبه ۳ اسفند ۹۹

سرعت زندگی

بچه که بودم تو کلاس موسیقی، معلمم بهم گفت سعی کن همیشه تند نوازندگی کنی! اینطوری هم حس اینکه حرفه‌ای هستی بیشتر میشه و هم خطاهایی که میری، نت‌هایی که با اشکال میزنی خیلی شنیده نمیشه! خیلی ایرادهات دیده نمیشه! 

تا الان که 10 سال شاید حدودا از اون روزا گذشته هنوز به اون جمله فکر میکنم و همیشه سعی کردم تو زندگیم هم ازش استفاده کنم... به نظر من اگه سرعت زندگیت بالا باشه تو میتونی حتی به سرعت از حال بدها و شرایط بد هم بگذری... اگه سریع زندگی کنی اگه تند تند کار کنی، احتمال موفقیتت بالاتر میره... نمیشه صبر کنی تا همه چیز ایده‌آل بشه و اونوقت شروع کنی به زندگی کردن. نه! ایده‌آل گرایی توی این مورد خیلی کار نمیکنه! زندگی با سرعت داره میگذره و کسی برنده اس که سرعت خودشو با سرعت زندگیش یکی کنه! 

این حرفا رو دارم در بدترین شرایط فکری ممکن مینویسم. خیلی وقت بود که تصمیم داشتم یه پست با این عنوان بنویسم ولی فکر کردم امشب که توی نقطه تاریک مغزمم، بهترین موقع باشه... از بچگی تا الان بهم گفتن تو خوش شانس بودی! شرایطت خوب بود که اینطوری شد و اینطوری میشه! و فقط من خودم میدونم که اینطور نیست! چون من سخت کار کردم. برای کوچیک‌ترین چیزا توی زندگیم من بیشترین کارها و تلاش‌ها رو کردم. من مثل بقیه نبودم که یه کاری رو انجام بدم و نتیجه نداد ولش کنم. من اونقدر اون کار رو تکرار میکردم که نتیجه‌های موفقیت رو ببینم... من همیشه اینطوری زندگی کردم، خستگی ناپذیر با سرعت بالا... 

به نظر من ضربه‌های هرچند ضعیف ولی پیوسته میتونه از یه ضربه قوی ولی همون یک بار، قوی تر باشه... منم برای تمام زندگیم همین نظرم رو ادامه دادم و نظر بقیه برای من مهم نبود... مثل همین حالا که کلی تهمت پشت سرم هست، کلی شک، کلی بی اعتمادی، کلی تنهام...! اما من یاد گرفتم 23 سال اینطوری زندگی کنم...کم نیست! من 23 سال سابقه کار دارم توی این دنیای بی رحم :) من کسی ام که سرعت زندگیش خیلی بیشتر از تمام کساییه که پشت سرم فقط حرف رها میکنن....

اینا رو نمینویسم که غرور توی دلم رو زنده کنم، بلکه اینا رو مینویسم برای کسایی که میگن شانسی توی کامپیوتر موفق شده، شانسی وارد آزمایشگاه شده، شرایطش خوب بوده که تو موسیقی استعداد پیدا کرده! شرایطش خوب بوده که الان تو سن کم اینقدر تجربه و موفقیت گرفته! 

نه! 

من سرعت زندگیم زیاد بود. من وانستادم ببینم فردا چی میشه. من صبر نکردم ببینم خدا چی نوشته تو سرنوشتم. من صبر نکردم که فرصت ها رو از من بگیرن. سرعت زندگی من زیاد بود و توی اتاق جای من نبود، توی خونه جای من نبود، من آسمون رو میخاستم...

 

برای من شانسی وجود نداشت! من چشمامو بستم و تخت گاز رفتم... نگاه نکردم ببینم کی چی میگه! کی چیکار میکنه! کی میخواد برام سد بشه!

 

ولی...

خیلی سخته که بعد این همه تلاش برای این زندگی، ببینی عزیز ترینات چه فکرایی پشت سرت میکنن :) (سه نقطه، قلب مشکی)

...

 

پ.ن: این پست رو در تاریخ 20 ام بهمن نوشتم ولی نمیدونم چرا منتشر نشده :) 

  • دکتر زامبی
  • دوشنبه ۲۰ بهمن ۹۹

قصه شکستی که شروع پیروزی هام بود!

یادمه دوم دبیرستان بودم و توی حال و هوای المپیاد و علم و این چیزا... عاشق شیمی بودم (هستم هنوزم البته!) توی یه مسابقه علمی شرکت کردم به اسم "مسابقات آزمایشگاهی شیمی"... یادمه که ما تو مدرسه مون آزمایشگاه درست و حسابی نداشتیم و اونقدر درسا هم فشرده بود که اصلا معلم ها فرصت نمیکردن ما رو ببرن آزمایشگاه دو تا چیز یاد بگیریم... خلاصه واژه "آزمایشگاه" بین بچه‌های مدرسه ما خیلی غریبه بود! 

ولی من شرکت کردم! همونطور که گفتم اون روزا خیلی تو جو آزمایش کردن و تحقیق و این چیزا بودم. یادمه که بریکینگ بد رو داشتم برای اولین بار نگاه میکردم! آبله مرغان گرفته بودم و توی خونه قرنطینه بودم به خاطر همون راجب بیماری‌ها میخوندم و ...

من کلی جزوه و کتاب خوندم برای آزمایشگاه ولی خیلی نتونستم رنگ آزمایشگاه رو ببینم...! خلاصه روز مسابقه فرا رسید و رفتیم وارد آزمایشگاه شدیم... اولین چیزی که خورد تو ذوقم این بود که همه روپوش سفید و دستکش و عینک آزمایشگاه آورده بودن و من با لباس روزمره و ساندویچ به دست رفته بودم :)))) اونجا اول از ما یه امتحان کتبی گرفتن که حتی همون سوال‌هاشم راجب آزمایش‌های عملی بود که یه چیزایی یادمه نوشتم (از خودم! از خودم و ایده‌هایی که به ذهنم میرسید) که یادمه مسئول آزمایشگاه که یه خانومی بود که هنوز لبخنداش یادمه اونجا داشت برگه‌مو نگاه میکرد تا نمره بده نیشش تا بناگوش باز شده بود و من از دور نظاره‌گر بودم :)))) 

بخش عملی مسابقه شروع شد... یه سری آزمایش بود و یه سری استفاده از وسیله ها، یکی از آزمایش‌هاشو درست انجام دادم. فکر میکنم اگه درست یادم باشه آزمون شعله بود که با رنگ سوختن باید اسم فلز رو مشخص میکردی و دو تا آزمایش دیگه خیلی برام سخت بود! بعدش مسئول آزمایشگاه یه چیزی شکل بالن قرمز داد بهم گفت طرز کارش چطوریه! من یکم این دست اون دست کردم و یکم باز خندید بهم و گفت باشه، تمومه برو! 

اولین نفری بودم که رفته بودم تو مسابقات، یعنی از همه زودتر رسیده بودم و خب! اولین نفری هم بودم که کارم تموم شد.. باختم! 13 نفر بودیم که من فکر میکنم 12 ام شدم! اونجا خیلی حس بدی داشتم... یادمه اومدم بیرون و ماشین حسابمو شکوندم! جلو در نشسته بودم منتظر دوستام که از مسابقه‌های دیگه بیان و بریم... یکم گریه کردم... حس شکست خیلی حس بدی بود برام و هست! من نمیخواستم ببازم... 

دوباره رفتم داخل آزمایشگاه و اون بالن قرمزه رو برداشتم و رفتم پیش اون خانومه که مسئول آزمایشگاه بود گفتم این چطوری کار میکنه؟! یه لبخند زد بهم و گفت: "آفرین که اینقدر دنبال یادگیری هستی!" اولا اسمش پوآره! و این یا بالن قرمز نیست! و حالا بیا یاد بدم چطوریه... رفتم پیشش یاد گرفتم و ازش تشکر کردم و زدم بیرون... حال بهتری داشتم. چون یه چیزی یاد گرفته بودم.. چون از مرکز شکستنم، جوانه زدم... 

یادمه رفتم توی خونه و توی انجمن های شیمی و آزمایشگاهی ثبت نام کردم و از اون روز به بعد من بیشتر تلاش کردم، بیشتر و بیشتر و بیشتر... فقط به خاطر لبخندی که اون روز اون مسئول آزمایشگاه بهم زد و اون قطره‌های اشک از شکستی که اومد پایین ولی خوردن به لبخندم... من رشد کردم! من دیگه نخواستم شکست بخورم، خواستم حالا طوری شد که اینجام! یک دستیار آزمایشگاهی که هر روز توی آزمایشگاه‌ها پرسه میزنه و صد برابر سوادش بیشتر از اونی شده که پوآر رو "بالن قرمز" صدا میزد! 

اون روز داشتم آزمایشگاه رو مرتب میکردم که چشمم خورد به پوآر (عکس پایین) و یاد این قصه افتادم و گفتم بیام و اینجا بنویسمش... تمام چیزایی که من دارم از شکست هام بوده از گریه هایی که تو تنهاییام آوار شد روی قلبم و فهمیدم جز خودم، هیچکس حواسش به من نیست...

  • دکتر زامبی
  • چهارشنبه ۱۵ بهمن ۹۹

همه چیز از وقتی شروع شد که...

تا حالا به این فکر کردین که آدم از وقتی به دنیا میاد، به سمت کامل شدن پیش میره؟ 

و این کامل شدنه، شامل سخت شدن، بی رحم شدن (نسبت به یه چیزایی)، جدا کردن دوست ها از دشمن ها و... میشه؟

این کامل شدنه از وقتی شروع میشه که از چیزی که انتظارش رو نداری، ضربه بدی میخوری

یه جور تلنگر 

یه جور به خودت اومدن

مثل وقتی که تو بچگی یه کار بدی انجام دادی و بابات میزنه در گوشِت 

همه چیز از وقتی شروع میشه که به خودت میایی 

و شروع میکنی به بی رحم شدن

دیگه از تو گوشی هایی که زندگی بهت میزنه، ترسی نداری 

دیگه از اینکه دلت رو بشکونن ترسی نداری 

دیگه از اینکه راجع به تو چی فکر میکنن، ترسی نداری 

یه جور بیخیالی موضعی! 

دیگه برات مهم نیست کی میمونه، کی میره 

برات مهم نیست چی داری و چی نداری 

حتی اونقدر برات مهم نیست که چیزایی که داری رو از دست بدی! 

 

اینطوری روزات میگذره تا آروم آروم، دل کوچیکت سنگ میشه

اونجاس که آدما ازت بت میسازن 

میگن تو که اینطوری نبودی 

یکم با ما مهربون تر باش 

د آخه لعنتی، همین شماها بودین که این بازی رو شروع کردید.. من بی تقصیر بودم

 

وقتی میبینی یه آدمی باهات 180 درجه فرق کرده رفتارش 

برگرد به خودت ببین چیکارش کردی 

 

همه چیز از وقتی شروع شد که من بی رحم شدم

شروع کردم به جمع کردن آتو از آدما 

به اینکه جایه جاش، ازشون استفاده کنم

که یادشون نره کی ان و از کجا اومدن

که دیگه هیچوقت

هیچوقت

هیچوقت نتونن به من آسیبی بزنن

 

آره :) 

بیخیال بودن منو ضد ضربه کرد

بی رحم بودن منو یه جنگجو.

  • دکتر زامبی
  • جمعه ۲۶ دی ۹۹
یک میکروبیولوژیستی که میخاد دنیا رو یه جوره دیگه ببینه!