سرعت زندگی

بچه که بودم تو کلاس موسیقی، معلمم بهم گفت سعی کن همیشه تند نوازندگی کنی! اینطوری هم حس اینکه حرفه‌ای هستی بیشتر میشه و هم خطاهایی که میری، نت‌هایی که با اشکال میزنی خیلی شنیده نمیشه! خیلی ایرادهات دیده نمیشه! 

تا الان که 10 سال شاید حدودا از اون روزا گذشته هنوز به اون جمله فکر میکنم و همیشه سعی کردم تو زندگیم هم ازش استفاده کنم... به نظر من اگه سرعت زندگیت بالا باشه تو میتونی حتی به سرعت از حال بدها و شرایط بد هم بگذری... اگه سریع زندگی کنی اگه تند تند کار کنی، احتمال موفقیتت بالاتر میره... نمیشه صبر کنی تا همه چیز ایده‌آل بشه و اونوقت شروع کنی به زندگی کردن. نه! ایده‌آل گرایی توی این مورد خیلی کار نمیکنه! زندگی با سرعت داره میگذره و کسی برنده اس که سرعت خودشو با سرعت زندگیش یکی کنه! 

این حرفا رو دارم در بدترین شرایط فکری ممکن مینویسم. خیلی وقت بود که تصمیم داشتم یه پست با این عنوان بنویسم ولی فکر کردم امشب که توی نقطه تاریک مغزمم، بهترین موقع باشه... از بچگی تا الان بهم گفتن تو خوش شانس بودی! شرایطت خوب بود که اینطوری شد و اینطوری میشه! و فقط من خودم میدونم که اینطور نیست! چون من سخت کار کردم. برای کوچیک‌ترین چیزا توی زندگیم من بیشترین کارها و تلاش‌ها رو کردم. من مثل بقیه نبودم که یه کاری رو انجام بدم و نتیجه نداد ولش کنم. من اونقدر اون کار رو تکرار میکردم که نتیجه‌های موفقیت رو ببینم... من همیشه اینطوری زندگی کردم، خستگی ناپذیر با سرعت بالا... 

به نظر من ضربه‌های هرچند ضعیف ولی پیوسته میتونه از یه ضربه قوی ولی همون یک بار، قوی تر باشه... منم برای تمام زندگیم همین نظرم رو ادامه دادم و نظر بقیه برای من مهم نبود... مثل همین حالا که کلی تهمت پشت سرم هست، کلی شک، کلی بی اعتمادی، کلی تنهام...! اما من یاد گرفتم 23 سال اینطوری زندگی کنم...کم نیست! من 23 سال سابقه کار دارم توی این دنیای بی رحم :) من کسی ام که سرعت زندگیش خیلی بیشتر از تمام کساییه که پشت سرم فقط حرف رها میکنن....

اینا رو نمینویسم که غرور توی دلم رو زنده کنم، بلکه اینا رو مینویسم برای کسایی که میگن شانسی توی کامپیوتر موفق شده، شانسی وارد آزمایشگاه شده، شرایطش خوب بوده که تو موسیقی استعداد پیدا کرده! شرایطش خوب بوده که الان تو سن کم اینقدر تجربه و موفقیت گرفته! 

نه! 

من سرعت زندگیم زیاد بود. من وانستادم ببینم فردا چی میشه. من صبر نکردم ببینم خدا چی نوشته تو سرنوشتم. من صبر نکردم که فرصت ها رو از من بگیرن. سرعت زندگی من زیاد بود و توی اتاق جای من نبود، توی خونه جای من نبود، من آسمون رو میخاستم...

 

برای من شانسی وجود نداشت! من چشمامو بستم و تخت گاز رفتم... نگاه نکردم ببینم کی چی میگه! کی چیکار میکنه! کی میخواد برام سد بشه!

 

ولی...

خیلی سخته که بعد این همه تلاش برای این زندگی، ببینی عزیز ترینات چه فکرایی پشت سرت میکنن :) (سه نقطه، قلب مشکی)

...

 

پ.ن: این پست رو در تاریخ 20 ام بهمن نوشتم ولی نمیدونم چرا منتشر نشده :) 

  • دکتر زامبی
  • دوشنبه ۲۰ بهمن ۹۹

پسره سر به هوا و تفاوت آگار با براث..!

دیروز برای امروز یه محیط کشت ساختم و گذاشتم اتوکلاو بشه، قبلش از مسئول آزمایشگاه پرسیدم این رنگ همیشه‌اش نیست، یه چیزیش میشه ها...! گفت نه اوکیه بذاری اتوکلاو بشه درست میشه! اسم محیط کشت مولر هینتون بود که دو نوعه، آگار و براث ! چیزی که من میخاستم براث بود ولی نگو که آگار رو برداشتم! یعنی من نمیدونستم مولر هینتون، نوع آگار هم داره! 

خلاصه دیروز که نفهمیدم، امروز محیط کشت رو برداشتم استفاده کنم دیدم عه! مایع نیست که! شده عین ژله! دو دستی زدم تو سرم! وقت داشت میرفت و من به محیط کشت مایع یعنی براث نیاز داشتم! سریع فهمیدم چیکار کردم و دوباره رفتم مایعش رو ساختم و خدا رو شکر یکی دیگه هم توی آزمایشگاه بود و اتوکلاو رو روشن کرده بود و گرم بود و گذاشتم اتوکلاو شد و سریع برداشتمش و سردش کردم و استفاده کردم ازش... 

روز پر چالشی بود! و معمولا وقتی سرعتم رو زیاد میکنم تو آزمایشگاه، اشتباهاتمم همراهشون زیاد میشه ولی امروز نشد! امروز همه کارا رو کردم و طبق برنامه هم پیش رفتم و خدا رو شکر! چون مواد اولیه کاری که امروز داشتم انجام میدادم، از هر کدوم یکی داشتیم! یعنی اگه چیزی خراب میشد دیگه نمیشد اومد از اول شروع کرد! باید کلا کنسل میکردی و میرفتی خرید :))) 

مولر هینتون آگار! باعث شد که همیشه تا ته اسم مواد روی قوطی ها رو بخونم و تا مولر دیدم و هینتون هم دیدم نگم بعدیش حتما براث هستش! 

 

پ.ن: یادم باشه که یه پست در مورد تفاوت محیط‌های کشت بسازم...

  • دکتر زامبی
  • يكشنبه ۱۹ بهمن ۹۹

قصه شکستی که شروع پیروزی هام بود!

یادمه دوم دبیرستان بودم و توی حال و هوای المپیاد و علم و این چیزا... عاشق شیمی بودم (هستم هنوزم البته!) توی یه مسابقه علمی شرکت کردم به اسم "مسابقات آزمایشگاهی شیمی"... یادمه که ما تو مدرسه مون آزمایشگاه درست و حسابی نداشتیم و اونقدر درسا هم فشرده بود که اصلا معلم ها فرصت نمیکردن ما رو ببرن آزمایشگاه دو تا چیز یاد بگیریم... خلاصه واژه "آزمایشگاه" بین بچه‌های مدرسه ما خیلی غریبه بود! 

ولی من شرکت کردم! همونطور که گفتم اون روزا خیلی تو جو آزمایش کردن و تحقیق و این چیزا بودم. یادمه که بریکینگ بد رو داشتم برای اولین بار نگاه میکردم! آبله مرغان گرفته بودم و توی خونه قرنطینه بودم به خاطر همون راجب بیماری‌ها میخوندم و ...

من کلی جزوه و کتاب خوندم برای آزمایشگاه ولی خیلی نتونستم رنگ آزمایشگاه رو ببینم...! خلاصه روز مسابقه فرا رسید و رفتیم وارد آزمایشگاه شدیم... اولین چیزی که خورد تو ذوقم این بود که همه روپوش سفید و دستکش و عینک آزمایشگاه آورده بودن و من با لباس روزمره و ساندویچ به دست رفته بودم :)))) اونجا اول از ما یه امتحان کتبی گرفتن که حتی همون سوال‌هاشم راجب آزمایش‌های عملی بود که یه چیزایی یادمه نوشتم (از خودم! از خودم و ایده‌هایی که به ذهنم میرسید) که یادمه مسئول آزمایشگاه که یه خانومی بود که هنوز لبخنداش یادمه اونجا داشت برگه‌مو نگاه میکرد تا نمره بده نیشش تا بناگوش باز شده بود و من از دور نظاره‌گر بودم :)))) 

بخش عملی مسابقه شروع شد... یه سری آزمایش بود و یه سری استفاده از وسیله ها، یکی از آزمایش‌هاشو درست انجام دادم. فکر میکنم اگه درست یادم باشه آزمون شعله بود که با رنگ سوختن باید اسم فلز رو مشخص میکردی و دو تا آزمایش دیگه خیلی برام سخت بود! بعدش مسئول آزمایشگاه یه چیزی شکل بالن قرمز داد بهم گفت طرز کارش چطوریه! من یکم این دست اون دست کردم و یکم باز خندید بهم و گفت باشه، تمومه برو! 

اولین نفری بودم که رفته بودم تو مسابقات، یعنی از همه زودتر رسیده بودم و خب! اولین نفری هم بودم که کارم تموم شد.. باختم! 13 نفر بودیم که من فکر میکنم 12 ام شدم! اونجا خیلی حس بدی داشتم... یادمه اومدم بیرون و ماشین حسابمو شکوندم! جلو در نشسته بودم منتظر دوستام که از مسابقه‌های دیگه بیان و بریم... یکم گریه کردم... حس شکست خیلی حس بدی بود برام و هست! من نمیخواستم ببازم... 

دوباره رفتم داخل آزمایشگاه و اون بالن قرمزه رو برداشتم و رفتم پیش اون خانومه که مسئول آزمایشگاه بود گفتم این چطوری کار میکنه؟! یه لبخند زد بهم و گفت: "آفرین که اینقدر دنبال یادگیری هستی!" اولا اسمش پوآره! و این یا بالن قرمز نیست! و حالا بیا یاد بدم چطوریه... رفتم پیشش یاد گرفتم و ازش تشکر کردم و زدم بیرون... حال بهتری داشتم. چون یه چیزی یاد گرفته بودم.. چون از مرکز شکستنم، جوانه زدم... 

یادمه رفتم توی خونه و توی انجمن های شیمی و آزمایشگاهی ثبت نام کردم و از اون روز به بعد من بیشتر تلاش کردم، بیشتر و بیشتر و بیشتر... فقط به خاطر لبخندی که اون روز اون مسئول آزمایشگاه بهم زد و اون قطره‌های اشک از شکستی که اومد پایین ولی خوردن به لبخندم... من رشد کردم! من دیگه نخواستم شکست بخورم، خواستم حالا طوری شد که اینجام! یک دستیار آزمایشگاهی که هر روز توی آزمایشگاه‌ها پرسه میزنه و صد برابر سوادش بیشتر از اونی شده که پوآر رو "بالن قرمز" صدا میزد! 

اون روز داشتم آزمایشگاه رو مرتب میکردم که چشمم خورد به پوآر (عکس پایین) و یاد این قصه افتادم و گفتم بیام و اینجا بنویسمش... تمام چیزایی که من دارم از شکست هام بوده از گریه هایی که تو تنهاییام آوار شد روی قلبم و فهمیدم جز خودم، هیچکس حواسش به من نیست...

  • دکتر زامبی
  • چهارشنبه ۱۵ بهمن ۹۹

رئیس آزمایشگاه!

دیروز به همه جا سرک کشیدم! یعنی کار هم داشتم البته ولی دیگه هر آزمایشگاهی میرفتم حس میکردم مال خودمه و خیلی توش میموندم! کلیدها دست من بود چون مسئول آزمایشگاه جلسه داشت و من یه یک ساعتی رئیس آزمایشگاه ها بودم :))))

البته من اینو نگفتم! امیر بهم به شوخی گفت که یه روزی رئیس این آزمایشگاه‌ها میشی! 

آها راستی امیر رو معرفی کنم :))) امیر دوستمه که از سال 95 باهاش دوستم و یکی از نزدیک‌ترین آدما به من هستش که همیشه هوامو داشته و توی تمام مشکلات منو راهنمایی کرده و دلداری داده بهم. امیر رو واقعا مثل یه برادر قبولش دارم، با اینکه دوره از من. با اینکه خیلی بزرگتره از من ولی خیلی خیلی صمیمی هستیم با هم.

 

خلاصه تو یکی از آزمایشگاه‌ها نشسته بودم که یه نفری اومد که بعدا فهمیدم دکترا شیمی داره. میخواست اسپکتوفتومتری انجام بده و بلد نبود و خب اینجا من وارد صحنه شدم و براش انجام دادم و کلی حال کرد و یکم بهش کمک هم کردم. همش بعد هر مرحله میگفت: "خب! چیکار کنیم؟!" و خیلی بامزه اینو میگفت و پشت ماسک یکم خنده‌ام گرفت! 

 

یه چیزی هم به دستم خورده که نمیدونم چیه و از کجا اومده فقط میدونم فعلا نتونستم پاکش کنم! یه جور تتو یادگاری از آزمایشگاه مونده رو دستم!!! (عکسشو پایین ببینید)

 

ظرفامم شستم و یه چیزی دیدم! یه تیکه از اون مزوری که شکستم :))) یه مدرک جرم! باز اون روز یادم اومد ولی دیگه به اون اندازه برام آزاردهنده نبود. به این فکر افتادم که کاش آدما از یه حسی دور نشن، یا بهتره بگم کاش مجبور به دوری از احساسات نشن! دوری آدم از آدم خیلی ملاک نیست ولی دوری آدم از احساسات خیلی سخت میکنه شرایط رو... از این میترسم یه روزی اونقدر باهاش قهر باشم که احساساتم ازش دور بشه البته اینطور نمیمونه چون همیشه فهمیدیم به موقع آشتی کنیم! 

 

دیروز روز خوبی بود، ولی دیشب شب خوبی .... نه! 

  • دکتر زامبی
  • سه شنبه ۱۴ بهمن ۹۹

این ساعتایه هفت!

این ساعتا، این لحظه ها که میشه 

انگار یکی تو من 

خودشو دار میزنه

تو اتاقش، تو کمد قهوه ای رنگ قدیمیش، با ملافه سفید! 

 

آشفته میشم، بی قرارم، انگار یه اتفاقی افتاده که من ازش خبر ندارم... 

دلم سکوت میخواد تا برم تو خودم ببینم چی شده 

اگه یه جای ساکت پیدا نکنم حسابی بهم میریزم و دیگه اونوقت خدا میدونه چی میشه...

 

این ساعتایه هفت 

این احوال بی قرار 

این که حس میکنم همه چی از دستم در میره و هیچی تحت کنترل نیست

آخر منو همین ساعتایه هفت میکشه :)

  • دکتر زامبی
  • جمعه ۱۰ بهمن ۹۹

پایان پروپوزال شماره 1

امروز پروپوزال شماره 1 با اسم رمزی LLP تموم شد! راستشو بخوای یکم دلم گرفته بود! حس برداشتن پیش دستی های پُر پوست میوه بعد اینکه مهمونا رفتن، از سر سفره عید بهم دست داد! (چی گفتم!) آخرین نتیجه تست‌ها رو آنالیز کردیم و تموم.. من زودتر خداحافظی کردم چون اگه بیشتر از اون میموندم اونجا دلم میترکید! 

همیشه هر وقت فکر کردم یا حس کردم همه چی داره به سمت خوب شدن پیش میره، یهو جلوم یه دره دیدم! 

حالا درسته 3 تا پروپوزال دیگه هم هست، هنوزم تو آزمایشگاه هستم (تا همیشه هستم) ولی خب..! این پروپوزالو دوس داشتم... از دانشجوی ارشد این پروپوزال خیلی چیزا یاد گرفتم! دقیق بودن، منظم بودن، سریع بودن... از بس که سرم غر زد :))) 

امروزم از آخر گفت: "دیگه یه پا استاد شدی :)" 

راستشو بخوام بگم این از صد تا خداحافظی هم بدتر بود برا من! برا دلم! 

 

اومدم بیرون، قدم زدم، قدم زدم... آخ که چقدر قدم زدم! تنم مثل تنه درختایه کاج به صف کشیده بلوار غزالی سرد بود و خودمم مثل برگاش بی روح! 

داشتم به این فکر میکردم که زندگی چقدر غیر قابل تحمله و لا به لای همین غیر قابل تحمل بودناش چه لحظه های قشنگی داره! همه اون لحظه‌های خوب رو مرور کردم تا یهو دیدم رسیدم خونه! اتاقم پر کاغذ و نوشته و آنالیز تست و گزارش بود..! همه رو جمع کردم و گذاشتم توی پوشه قرمز و گذاشتم یه جایی که فعلا نبینمشون! فعلا دل گرفتن هام یکی دو تا نیست...

 

بالا: تصویری از آخرین تستی که داشتیم!...

 

دانشجوی ارشدی که کلی سرم غر زدی و همین غر زدنا باعث شد من دقیق، منظم و سریع‌تر بشم، امیدوارم موفق باشی، توی هر هدفی که در آینده داری :)

 

پایان.

پ.ن: اسم رمزی‌ که گذاشتم از خودم ساختما..! آزمایشگاه زیرزمینی که کار نمیکنم :)))

  • دکتر زامبی
  • سه شنبه ۷ بهمن ۹۹

دارو

به دارو نیازمندم

به دوزهای بالا 

به پرت شدن از سقف بلند آرزوها

به اینکه چیزی عمق دریا منتظر من باشد

چیزی شکل یک تاریکی بی انتها..!

به دارو نیازمندم

به یک جادوی خالص

بدون نیاز به آرزو کردن یا چشم انتظار ماندن

به یک رها شدن از هر چه هست

هر چه بود

هر چه نیست

هر چه قرار است نباشد

به دارو نیازمندم

به یک تکرار وارونگی

به کر شدن موقت

به کور شدن موقت

به خاموشی موقت ذهن! 

نیازمندم که از دوز بالا

از خاموش شدن ضربان قلب

از سرد شدن و عرق کردن

به پتو بپیچم و وقتی 

در دنیای خودم در حال نگاه کردن به منظره زیبای جنگلی در حال آتش گرفتن ام

در دنیای کثیف واقعی 

بریزم! 

مثل پلاسکو! 

مثل اشک‌های هرشبم

به دارو نیازمندم...

زیاد، مثل همیشه

تو میدانی من به کم قانع نیستم

میدانی

من حتی از حال بد هم

بیشترینش را برداشتم...! 

 

به دارو نیازمندم! همین...

 

  • دکتر زامبی
  • يكشنبه ۵ بهمن ۹۹

غرقِ غرق تواَم..!

یادم میاد یه زمانی با مریم میرزاخانی آشنا شده بودم. بعد خیلی ریاضی برام جالب شده بود! به عبارت ساده‌تر جَو گرفته بود منو! مثلا مکعب روبیک گرفته بودم حلش میکردم، رکوردش هم هنوز یادمه! یک دقیقه و هشت ثانیه... بعد مثلا کنار دوستام نشسته بودیم منو یه نقطه خیره میشدم به حل مسئله ها فکر میکردم :)))) حتی اونقدر این غرق شدنه قوی شده بود که توی خواب هم مسئله حل میکردم...!

از اون روزا بود که شروع کردم به شناختن خودم...

فهمیدم که من یه ریاضی دان نیستم! یه زیست شناس نیستم! یه نقاش یه موزیسین یه شاعر یه گرافیست یه برنامه نویس نیستم! من فقط کسی ام که غرق این چیزا میشه... من اونی ام که غرق میشه! و وقتی موفق میشم که هیچ غریق نجاتی نتونه کمکم کنه! 

امروز از خواب که بیدار شدم هنوز فعال نشده بودم، سیستم مغزم بالا نیومده بود، آب زدم به صورتم و طرف زبر حوله رو گذاشتم رو صورتم و یهو..! یهو شاخکام زد بالا :)))) یادم اومد برای تستی که قراره روز شنبه انجام بدم، لوله آزمایش نذاشتم اتوکلاو بشه! یعنی مغز من از روز سه شنبه داشته به این فکر میکرده که تو وسایل اتوکلاوی اون روز یه چیزی کم بود!...

 

میخام بگم که عاشق این لحظه‌هام که غرق چیزی شدم! چون میدونم تا تهش نخواد نتیجه‌ای بده من دست بردار نیستم! تا بوده که همین بوده...
میخام بگم که عاشق لحظه‌هایی ام که غرق تواَم! که این لحظه‌ها داره تعدادشون خیلی زیاد میشه و حساب کردنشون برای یه روز کمه! 
یا مثلا الان که غرق برفی ام که داره میاد و دارم از پنجره اتاقم نگاه میکنم به برف‌های نامنظمی که باد به بی نظمیشون اضافه کرده و من بهت گفتم چقدر عاشق برف و باد و غرق تو بودنم..! 

 

پ.ن: شنبه باید یادم باشه لوله آزمایش هم بذارم اتوکلاو شه تا آبروم نرفته :)))

  • دکتر زامبی
  • پنجشنبه ۲ بهمن ۹۹

رنگ آمیزی گرم - رنگ بپاش و رسوا کن!

یکی از کارایی که برای شناسایی باکتری باید انجام بدی، رنگ آمیزی گرم | Gram staining (بخونید گَرَم) هستش! این روش یکی از متداول‌ترین روش‌های رنگ آمیزی باکتری هم هستش که توسط باکتری شناس دانمارکی به اسم هانس کریستین گرم ابداع شده. توی این روش وقتی رو باکتری‌ها (به یه روش خاصی) رنگ میپاشیم، رسوا میشن و یه چیزی رو لو میدن! اینکه گرم مثبت هستن یا گرم منفی! 

توی این رنگ آمیزی ما سه تا رنگ داریم:

1- کریستال ویوله (بنفش)
2- لوگول (آبی)
3- فوشین یا سافرانین (صورتی)

 

* هر باکتری یا بهتره بگم دیواره باکتری که بتونه رنگ اول یعنی کریستال ویوله یا همون بنفش رو به خودش بگیره میشه باکتری گرم مثبت.

* هر باکتری یا دیواره باکتری که بتونه رنگ سومی یعنی فوشین یا سافرانین یا صورتی رو به خودش بگیره میشه گرم منفی.

حالا در آینده یه پست میذارم این دو نوع باکتری رو با هم مقایسه میکنیم. ولی فعلا امروز فقط به مبحث رنگ آمیزی و نتیجه‌ای که ازش میشه گرفت اشاره میکنم...

رنگ های مورد استفاده در رنگ آمیزی گرم

روش رنگ آمیزی:

 

1- تهیه اسمیر باکتری 

یه قطره آب مقطر میریزیم روی لام و یه خورده کلنی از باکتری برمیداریم و توی اون حل میکنیم (با لوپ). بعدش میذاریم کنار شعله (روش نذارینااا) تا خشک بشه.

 

2-فیکس کردن

بعد از اینکه لام خشک شد، 3 بار خیلی زود از روی شعله رد میکنیمش. (خیلی ایزی و ریلکس)

 

3-مرحله رنگ پاشی! 

اینجا یه تایمری چیزی باید همراتون باشه چون هر رنگی باید یه مقدار مشخصی روی لام بمونه بعد باید بشورین. پس یه تایمر بیارین کنارتون بذارین. بعدش یه خورده رنگ بردارین با قطره چکانی چیزی بریزین روی لام (اونقدری که کل باکتری رو بگیره) بعدش تو ثانیه مشخص، لام رو ببرین زیر شیر آب (که خیلی یواش باز شده!) و بشورین. حالا چه رنگی با چه ثانیه ای؟ 

الف- رنگ کریستال ویوله، برای 30 تا 45 ثانیه

ب- لوگول، برای 30 تا 45 ثانیه

ج- استون، برای 10 تا 20 ثانیه

د- فوشین یا سافرانین، برای 30 تا 45 ثانیه

 

البته استون رنگ نیست، برای محکم کاریه که اگه باکتری ما قراره گرم منفی باشه، همه رنگ قبلی ها شسته شده باشه و مثلا اگه خیلی زیادتر از 45 ثانیه، کریستال ویوله رو نگه داشتین، اونا رو بشوره ببره! 

 

 

4-ببینید و لذت ببرین!

بعدش که برای آخرین بار، لام رو شستین. ببرین زیر میکروسکوپ و ببینیدش. فکر میکنم یه قطره روغن هم باید بچکونید رو لام که دیده بشه. اینو مسئول آزمایشگاه میگفت اضافه کن ولی من اضافه هم کردم فرقی ندیدم! حالا در مورد استفاده میکروسکوپ هم حتما یه روزی یه پست درست میکنم...

 

5-شناسایی

باکتری هایی که گرم منفی باشن همونطوری که گفتم، قرمز یا صورتی ان. و باکتری هایی که گرم مثبت باشن، آبی یا بنفش هستن. این گرم مثبت یا منفی بودن یه ویژگی از باکتری هستش که در ادامه یه سری چیزایه دیگه رو هم مشخص میکنه! و به طور کلی باکتری رسوا میشه :)) بیاین یکم مهربون باشیم، شاید یه باکتری نمیخاد اطلاعاتش فاش بشه خب :))))

 

توجه:: باکتری های که میتونن قسر در برن! 

یه سری باکتری ها هستن که با رنگ آمیزی گرم اطلاعاتشون رو لو نمیدن! اینا خیلی پوست کلفتن و نم پس نمیدن :)) کدوم باکتری ها؟ 

-مایکوباکتریوم ها، -ترپونما پالیدوم، -مایکوپلاسما پنومونیر، -لژیونلا پنومونیه، -کلامیدیا، -ریکتزیا

 

 

امیدوارم که از این آموزش لذت برده باشین! 

پ.ن: خیلی وقت بود پست آموزشی نذاشته بودم گفتم یه چیزی بذارم به بار علمی وبلاگ یکم اضافه شه!

 

  • دکتر زامبی
  • دوشنبه ۲۹ دی ۹۹

شنبه ای که انگار جمعه بود..!

بیدار شدم

نمیدونم ساعت چند بود.. از دیشب چیزی یادم نمیومد، میومد ولی مبهم. حتی یادم نمیاد که برای چی حالم بد شد. فقط میدونم که قرص زیاد خورده بودم، اینو از فراموشیم گفتم..! 

آزمایشگاه نرفتم، هر کی زنگ زد جواب ندادم، کارامو یه روز بیشتر عقب انداختم. دلم خواست..! 

دلم خواست حالم بد باشه

خوبی اینکه راجب داروها خیلی تحقیق میکنم اینه که میدونم چی بخورم که حالمو خیلی خیلی بد کنه! 

فقط 

امروز نباید شنبه بود 

شنبه روز کارایه مهم بود، روز حرکت های قوی، روز شروع های باحال

روز حال بد بودن مال هر روزی بود، مال شنبه نبود 

امروز انگار جمعه بود 

از اون دلگیرا...

خوابیدم...

بیدار بودم ولی خوابیدم

هیچیه هیچی هم نباشه

من هنوز همون لجباز قدیمم

میمیرم، حتی اگه زنده باشم.

 

.

  • دکتر زامبی
  • شنبه ۲۷ دی ۹۹
یک میکروبیولوژیستی که میخاد دنیا رو یه جوره دیگه ببینه!